۱۳۸۸/٢/۱

و چه شد ؟

۱۳۸٧/۸/٢٦

 

١-

در مردی و مردمی که هیچند

در ریش و سبیل بی‌حسابند

آن شیرزنان  ِ  معرفت دار

والاتر از این سه تا جنابند

از غیرت و آدمیّت ای جان!

کم کن سخن این که در عذابند

زین خانمکان چه مَرد جویی؟

بگذار که کشکشان بسابند :

سرپوش ِ خطای ِ همدگر...ها!

این هفت‌خطان خطای ِ نابند

چون کرم اگر به هم بلولند

صد پیله‌ی ِ جاهلی بتابند

گه معتقد ِ درستی ِ شب

گه منکر  ِ نور  ِ آفتابند

ای شعر ِ من ای که وحی ِ عشقی!

دیدی که چه گند و بد‌جوابند؟

این جلبکیان ِ رشوه‌در‌حلق

کی غرق ِ صدای ِ پای ِ آبند؟

این جانوران که دزد  ِ جانند

کی واقف طوطی و غُرابند؟

این مرده‌خوران  ِ پوست‌تا‌مغز

کی فارق ِ کرکس و عقابند؟

کی فرق‌دهنده‌ی  ِ خیانت...

...با گرم نوشتن  ِ کتابند؟

خاکا به سر  ِ پر از تهی‌شان

با آن که سری پر از عتابند

نفرین به تمام ناطبیبان

کز دیو و ددان  ِ در‌حجابند

با آن که شکسته استخوانم

گشتند که مدرکی بیابند!

آن چهره‌ی  ِ من! اگر که چشمی‌ست.

این کور و کران چه پرخطابند!

یک مُشت گلی که جان ندارند

در مُشت زدن چه پر‌شتابند!

با هر دو ببین سلام گفتم

در پاسخ  ِ آن نگو شلابند

دانسته نشد زبانشان چیست

کز این کلمه...در اضطرابند

معلوم نشد مرامشان چیست

افیون‌زده یا پر از شرابند؟

افیون  ِ من: این دو چشم  ِ شیرین

اینان دو سه سیخ  ِ بی‌کبابند

من: مست  ِ شراب  ِ نیروانا

اینان دوهزارساله‌خوابند

من دزد  ِ خدایگان  ِ عشقم

اینان دله‌دزد  ِ بی‌طنابند

ای مردم  ِ چشم  ِ خونی  ِ من!

نامردمکان فقط حبابند

ای پیرهن  ِ دریده‌ی  ِ من!

این شرم‌دریدگان خرابند

واپای مرا حقیقت اینجاست

فرزند من! این همه سرابند

 ***

واپای=بسیار دیدن و پاییدن،  هم‌ریشه و هم‌معنی با وفی  و  وفا در عربی

شلاب=شلاپ=شالاپ=هم ریشه و هم معنی سیلی و slap در انگلیسی=صدای سیلی و مشت ... شلاب در اینجا اشارتی هم با شل+ آب دارد....

غراب=کلاغ

واقف=وقوف دارنده=داننده=تشخیص‌دهنده

فارق=فرق دهنده=تشخیص‌دهنده... هم ریشه ی  پار و پرت فارسی و far انگلیسی به معنی دور و جدا

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٧/۸/٢٤

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی...برآن مردم دیده‌ی روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان...بر آن شمع خلوتگه پارسایی

 

 

ای نگواراد مرا ... باده بدون ِ کرمت

شادی ِ عشق تو زدم...ریشه به گلزار  ِ غمت

زلف ِ تو نازک کمرا!...یکسره آشفت مرا

از ته ِ این قصه درآ...من که به سر می‌برمت

غرق ِ "چه‌خواهم" دل ِ من...مات ِ "چه‌گویم" لب ِ تو

دور  ِ تو می‌گردم اگر...نه ننگارد قلمت

کاش خرامان شودی...سروه‌ی ِ سرو  ِ قد ِ تو!

کاش فراوان زندی...روی ِ دو چشمم قدمت!

قلب مرا پاره مکن...بیشتر آواره مکن

خوش بنشین. چاره مکن...گرچه مسیحاست دمت

چارده و بیست تویی..هرچه گرامی‌ست تویی

چلچله‌ی ِ ماه ِ توام...هاله‌ی ِ دور  ِ حرمت

*

"چه‌خواهم" = تردید ..."چه‌گویم"=بهت و بی‌تصمیمی ... چنانچه  "چه‌دانم"=مجهول

     آنجا که مولوی فرموده است "چه‌دانم‌های بسیار است...لیکن من نمی‌دانم"

"سروه": هم‌ریشه و هم‌معنی با "سترون" و  "save"  و "سپردن" به معنی "محفوظ و باکره"

"شودی" و "زندی" : وجه التزامی-شرطی-مردد-امر محترمانه-آرزویی از "شود" و "زند"

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٧/٤/٢

 

سلام

ای پریشانی شیرین! ای حلاوت غمگین! ای تمام تمام تبار من!

منم  اکنون این پای بر آستانه تو نهاده و سر به سودای تو ساییده.

آن من ِ در خود فرو سوخته ، حالیا  ققنوس وار  به تماشای دیدارت از خود برخاسته است.

مرا که به فرسودگی مهر نمازم برگیر.

سنگ بر سر و پیشانیم روا مدار که تمام تن و جانم از تو سرشار است.

این جهان و هرچه جهان ِفرودست و فرادست ِ آن است با تمام اهریمنان این جهان ها همه تار عنکبوتند

پس نفسی حق کن و یاریم کن تا فقط یک نفس بزنم

تا ببینی که این تارهای ِ دروغ ِ پیوسته در پودهای ِ نیرنگ ، چگونه به سادگی فرو می ریزند

یادت هست یکبار در گوشت زمزمه کردم که:

"نام خود نهاده ام بر تو نشسته ام  ... زیر سایه ای که هست از تو بر ضمیر و جان

میشود تو را ندید؟ میشود تو را نخواست؟...میشود اگر رسد این زمین به آسمان؟"

یادم هست که تو ای مهربانی ِ در هیات انسان! در پاسخ بی کلامی مرا بوسیدی و رفتی!

آری ! تو را به نام خودم نامیدم که آن اهریمنان و دیوان خناس وقتی طلسم بر من و تو میخوانند

ناچار از آن باشند که بپذیرند من و تو یکی هستیم یعنی:

 "ان یکاد" در دوستی من و تو نام متبرک خود توست ای نیمه ی گم شده ات خود من!

یادت هست یک بار برایت سرودم که:

"شنیده ام به وجودت گزند کوچکی آمد؟...سپند روی تو گشتم که ان یکاد بخوانی"

آمده ام تا ببرم تو را  بدان دیار که سینه ام سپر هر غصه و گزند تو باشد ای نازنین!

باری ! به نیت تو شرابها در خوشه های سر شاخه ها ریخته ام که نگو...

از آتش اندیشه برایت شمع ها و شعله ها و دامها چیده ام که مپرس...

از مزرعه های شوقت خرمن ها گرد آورده ام که ببین...

در ذرات جهان شور تو زدم ...این شد که دفها تو را فریاد میکنند و نیزارها برای تو شیرین می شوند...

تنها این جهان رویایی من است که شایسته توست...

آن دیوان و ددان را فروبگذار که شایسته همنشینی  تو نیستند و در خور دیدار تو نیستند و حتی شایسته آن که نام تو را بر زبان جاری کنند، نیستند و اصلا نیست در نیستند

"اندک اندک زین جهان هست و نیست...نیستان رفتند و هستان می رسند"

آری! به تبرک عشق سوگند که من با تو هستم تا هستم

آمده ام ببرمت ...نیامدی بدزدمت...چه می فرمایی؟

علاج درد مرا جز آتش چه می توانی دانست ای سرچشمه ای که خورشید آینه ی تو می گرداند!

ای میوه ای که بهشت از یک دانه بوسیدنت می روید!

و ای زلالی معصوم که رودخانه ها به حرمت تو تبخیر میشوند تا ابر و بادها به کاغذی از تو برسند!

زیبایی صفت تو نیست! مهربانی وصف تو نیست! قامت تو آراسته تر از این هاست 

تو خود ، صفت زیبایی هستی. توصیف مهربانی هستی. ای مهربان خوشگل من!

نگرانم باش!

و یادت باشد که این سخنها که گفته آمد ، می دانستم که میدانی

فقط قلم زدم تا نگویی نگفتم

 

 

 

 

 

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٦/٧/۱٩

 

سلام . حالا بیخیال مطلب قبلی یعنی آن ماده سگ  که مثلا مادر کوروش شاهزاده قصه ماست

ای دل! بنشین که خوب خوابت بکنم

شیرین و شراب-در-شرابت بکنم

یا اینکه همان قضای تقدیر خودت...

یعنی بگدازمت...کبابت بکنم


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٦/۳/۱

 

السلام و قدری عشق...السلام و اینسوتر

در سایت محترم <آوای دل> نکته ای بود که خاموشیم را شکست...

هرودوت یا هم پیاله هایش نام <اسپاکو> یا <اسفاکو> را - که نامی ایرانی و نام دایه کوروش بوده است- <سگ ماده> معنی کرده اند...

من نوشتم:

سلام . هرودوت بیجا کرد که اسفاکو را به عنوان "سگ ماده" معنی کرد...هر چه بدبختی داریم از دست این منابع نادان و دروغزن برخی چون هرودوت است. (کو) یا (اوکو) پسوند اسم خاص است و چه بسا (ک تصغیر و تحبیب) و به معنی (دوست داشتنی) باشد... هنوز در گویش یزدی میگویند (علوک)یا (حسنوک) یعنی (علی کوچک و دوست داشتنی)و (حسن کوچک و دوست داشتنی)... این (اوک) به شکل (اوس) انتهای اسامی خاص به زبان یونانی هم راه یافته است مثل (جالینوس) و نقش اعراب زبان عربی را برای آنها دارد ... توجه کنید که حرف (سی) هنوز در انگلیسی (س) یا (ک) خوانده میشود و حرف (اکس) که در اصل (غ) و گاهی (خ) بوده است به سبب ناتوانی برخی فرنگیها در تلفط (غ) و (خ) به صورت عجیب (گ+ز) یا (ک+س) تلفط میشود (مثل میغ که در واژه های آمیغ و آمیخته فارسی هست و آنان میکس میخوانند) ...(اسپا) یا (اسفا) می تواند همان (سپی) در (سپید)و (اسپاکو) یا (اسفاکو) همان (سپیده دوست داشتنی)باشد...(اسپا)می تواند به معنی (نوزاد ، پسر ، فرزند) و (اسپاکو) به معنی (نوزاد و فرزند دوست داشتنی) باشد...احتمالات دیگری هم هست مثلا (اسپاکو=سپاسا)! سپاس یعنی چی ؟ یعنی تشکر! پس (اسپاکو) یعنی (سپاسگذار)... حتی معنی (سی+پاک+و=خیلی تمیز=طاهره) و (زیبا+کو=زیبای دوست داشتنی) هم دور نیست! ...اما معنی (سگ) به دلایل زبان شناسانه و فرهنگی کم احتمال ترین است...برخی از این یونانی های کم دانش هر جا در فارسی (اسپ) دیدند (اسب) معنی کرده اند البته اینجا هرودت (اسپک) را معادل (سک) و در نتیجه (سگ) فرض کرده است یعنی (پ) را به آسمان سوت کرده است ... ما هم چرندیات آنها را هی نقل می کنیم...
از اینها که بگذریم ماد یک اتحادیه سیاسی بود نه قومی یا زبانی و رابطه آن با پارس و ایلام هم خویشاوندی و دوستانه بود...زبان مادی اصطلاح خنده داری است که برای تضعیف زبان دیرپای فارسی و سست کردن ارتباط آن با ترکی و ایجاد اختلاف بین خویشاوندان قومی فارس و کرد و ترک و ایلامی(=خوزستانی) درست شده است...زهی خیال خام!!!...
من در این باره ها که گفتم کتابی دارم مینویسم...

=================================================

دوست عزیزم علی مهربانانه نظر مفصلی در این باره نوشت:

سلام دوست گرانمايه ! درمورد اين ايتيمولوژی يا ريخت شناسی واژه کنجکاو شدم ..اولندش! من کار با هرودت ندارم که چه گفته به هر حال او يک تارخ نگار يونانی است ودر ۲۵۰۰۰سال قبل مطالبی را نوشته و طبيعی است که در تاريخ جانب قوم خود را می گيرد ... ۲- گفته ای که معنی سگ به دليل زبان شناسانه و فرهنگي کم احتمال ترين است ...اتفاقا من با قسمت فرهنگی نوشته شما موافق نيستم و دليل دارم ...چون سگ در آيين های قبل از اسلام نجس نيست و حتی در مراسم تدفين مردگان برای مباح وجایز بودن مسیر جنازه می بایست سگی آن مسیر را طی کندو این طی مراسمی است به نام آیین <<سگ دید>> رجوع کنید به آخر کتاب اوستا گزارش دکتر جلیل دوستخواه ....دومندش!چرا امپراطوری ماد را تا حد یک اتحادیه سیاسی پایین می آوریمگر سند ها از قبیل سفالینه ها و خط نوشته هاو ....باستان شناسی را قبول نداری مگر کتیبه داریوش درمورد ماد را باور نمی کنی....در ضمن زبان مادی شاخه ای از زبانهای ایرانی غربی است است که شما از آن به عنوان <<اصطلاح خنده دار نام برده اید >> اتفاقا شما اطلاعی از زبانهای هندو ایرانی ندارید و می خواهید کتاب در باره اش بنویسید ...و اما بعد...رابطه ماد با پارس خويشاوندی است نه با ايلام ...زيراکورش نوه دختری آستياک آخرين پادشاه ماد است زيرا ماندانا دختر آستياک استو اين دوتيرهی آريايی بدون جنگ و خون ريزی در همديگر ادغام می شوند و امپراطوری هخامشيان را تشکيل می دهند....واما زبان مادی و سایر شاخه های زبان های ایرانی چه ربطی به زبان ترکی دارند !زيرا زبان ترکی يک زبان مهاجر است و تا قرن سوم در ايران خبری از آن نيست در زمان سامانيان برای مسايل نظامی برای اولين بار از غلامان ترک مناطق آن سوی ماورا نهر استفاده کردندکه بعد يکی ازهمين غلامان به نام سبکتگين پدر سلطان محمود غزنوی ازخود ليلقت نشان می دهد و حاکم شهر غزنه می شود...وبعد از سستی وزوال سامانيان سلطان محمودحکومت غزنویان راتشکیل می دهدکه اصالتا ترک هستند...و بعد از ترکان غزنوی نوبت به طغرل بيک سلجوقی از همان دیار می رسد که قلمرو را تا آسيا ی صغير می گستراندو...بعد خوارزمشاهيان و بخصوص مغولان زبان ترکی را نه تنها در ايران بلکه سرزمينهای شمال دريا ی خزر تا قسمتی از اروپا را در سيطره اقتدارحکومتی و تابع زبانی خود در آوردند...و بعد ايلخانان مغول وجانشينانشان و تيموريان و صفويان جملگي به اين زبان مهاجر <ترکی >>اهميت می دادند..خلاصه چنین رفت بر سر زبان گران سنگ پارسی..لطفا در مورد زبان مادی رجوع کنید به کتاب <.تاریخ زبان فارسی دکتر محسن ابوالقاسمی انتشارات سمت و کتابهاي دکتر ژاله آموزگار >>خلاصه در لحظه ی اول نخواستم جواب دهم امادر سطر پایانی ديد م که نيت جزم کرده ای که کتابی بنويسی باخود گفتم <<اگر خاموش بنشينم گناه است >>

=================================================

درباره مادها به نقل از ویکی پدیا:

 (البته همه این مطالب را صددرصد درست یا دست کم کامل نمی دانم...من -با همه احترام-گمان می کنم در تاریخ نگاری آقای خنجی هم  اشتباهاتی و کاستی هایی هست)

داریوش در کتیبه‌های بیستون فتوحات خود را به خط میخی و سه زبان پارسی باستان و زبان بابلی و ٔ دیگر به زبان عیلامی شرح داده است.

زبان مادی زبان مادها بوده است. از این زبان نوشته‌ای در دست نیست و فقط تعدادی واژه در نوشته‌های پارسی باستان و یونانی به جا مانده‌‌اند.از آن جمله‌اند:

wazarka:بزرگ،zba:اعلام کردن،asan:سنگ،miora:مهر.

از زبان‌های ایرانی باستان چهار زبان آن شناخته شده است: مادی، سکایی، اوستایی و پارسی باستان. از زبان مادی و سکایی که یکی در غرب ایران و منطقه فرمان روایی ماد و دیگری در شمال، از مرزهای چین تا دریای سیاه، از جمله بین اقوام پارت و ساکنان سغد، رایج بوده، تنها کلمات و عباراتی درآثار دیگران برجای مانده است. اما از زبان های اوِستایی و پارسی باستان مدارک بسیار در دست است. زبان اوِستایی، گویش مردم اطراف دریاچه هامون در سیستان بوده و زرتشت کتاب خود را به این زبان نوشته است.

به نظر برخی از دانشمندان نظیر خنجی قبایل ماد و قبایل پارس همزبان بوده و هر دو به یک گویش سخن میگفته اند.

راجع‌به زبان مادها و امكان وجود كتابت درمیان آنها به نظر كارشناسان تاریخ ماد مانند تئودور نولدكه زبان مادها به زبان عمومی ایرانیان نزدیك‌تر است تا زبان پارسی ها.

جیمزدارمستتر معتقد است زبان مادها با زبان اوستا مطابق بوده و بی شك زبان تكلمی آنان آریایی بوده است و هم چنین با زبان پارسی ها نیز قرابت و نزدیكی داشته. استرابون معتقد است كه زبان مادها به زبان پارسیان، آریاییان، باختریان و سغدیان شباهت داشته.

خط‌ و كتابت‌ مادها

آگاهی در مورد خط‌ و كتابت‌ مادها و اطلاعات‌ درباره‌ فرهنگ‌ آنان‌ كم است‌. در هزاره‌ی‌ اول‌ پیش‌ از میلاد خط‌ و كتابت‌ در سرزمین‌ ماد وجود داشته‌ است‌. فرمان‌ معروفی‌ در دست‌ است‌ كه‌ درسده‌ نهم‌ یا هشتم‌ پیش‌ از میلاد از طرف‌ شاهك‌ آبدادانا خطاب‌ به‌ مردی‌ آشوری‌ به‌ زبان‌ اكدی‌ صادر شده‌ و موضوع‌ آن‌ هبه ی اموال‌ و دادن‌ تسهیلات‌ است‌.

مادها از خود خط‌ و كتابتی‌ داشتند كه‌ از خط‌ اوراتوئی‌ گرفته‌ شده‌ بود و تصور می‌رود خط‌ مزبور یكی‌ از انواع‌ خط‌ میخی‌ بوده‌ باشد. در عین‌ حال‌ در نواحی دریاچه‌ ارومیه‌ خطوط‌ هیروگلیفی‌ نظیر هیروگلیفهای‌ اوراتوئی‌ متداول‌ بوده‌ است‌. این‌ هیروگلیفها بر روی‌ دیس‌ سیمینی‌ كه‌ در زیویه‌ پیدا شده‌ است‌، به‌ چشم‌ می‌خورد. مسلماً آنان‌ در قرن‌ هفتم‌ پیش‌ از میلاد دارای‌ خط‌ و كتابت‌ بوده‌اند، و این‌ خط‌ همانست‌ كه‌ امروزه خط میخی پارسی باستان يا خط‌ هخامنشی‌ ردیف‌ اول خوانده‌ می‌شود، ولی‌ در واقع‌ از لحاظ‌ اصل‌ و منشاء، مادی‌ است‌.

این استدلال كه امپراطوری ماد به عنوان براندازنده قهارترین دولت‌ روی زمین در جهان آن روزگار یعنی دولت آشور در آواخر سده هفتم پیش از میلاد توان كتابت داشته و دارای زبان رسمی بوده است یا خیر بسیار سست پایه مینماید.

وقتی منابع تاریخی از جزییات تمدن و فرهنگ مادها اطلاعات و گزارشاتی را در اختیار پژوهشگران می‌گذارند، طبعا باور این پژوهشگران در این باره كه مادها توان كتابت نداشته و دارای خط نبوده‌اند، جدا سست می‌شود.

هرودت راجع به فرهنگ مادها و چگونگی دقت آنها در اداره امورات كشور و اوضاع اجتماعی و حتی نوع لباس و انواع پوشاك مادها و به ویژه ابزار دفاعی و سلاح‌های جنگیان مادی چنان جزییات را به پژوهشگران معرفی می‌كند كه بی‌تردید باید بخش قابل ملاحظه‌ای از تمدن پارسیان را گرفته یا به ارث برده شده از مادها دانست. به گونه‌ای كه زبان مادها در مقایسه با زبان ایرانیان عصر هخامنشی، به زبان اقوام ایرانی نژاد نزدیك‌تر است

================================================

خلاصه اینکه به نظرم زبان مادی باید گویشی از یکی از آن  زبانها یعنی فارسی - بابلی - عیلامی - حتی بگو آکدی! و اما به احتمال خیلی خیلی زیاد گویشی از فارسی  بوده باشد یعنی زبان نبوده است بلکه گویش بوده است. اگر زبان مستقلی بود شاهان هخامنش در آن کتیبه ها بدان زبان هم چیزی نوشته بودند. نادرست بودن (یا از نظر من خنده دار بودن)  اصطلاح زبان مادی در همین بود. این بحث را ادامه خواهم داد .



رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٦/۱/٢

 

سلام .

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت

...

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٥/۱۱/٧

 

دلم میخواد رو بال موجها ...منو تو یک شب ببری از اینجا

بذار بگن چشمای بارون زده : بازم تو دریا یه نفر گم شده

۱

لیس للانسان الا ما سعا...ی من تویی

کشتی پهلوزده بر ماسه های من تویی

چند دریا بوسه داری؟ کار و بارت سکه هست؟

می نیازاری دلم را ...ناخدای من تویی

روزگار این حسرت آیینه وار  از حد گذشت

گرمدار  گریه های  های های من تویی

داستان آغاز می گیرد به نام نامیت

نونهال نازک اندیش نوای من تویی

آبرویم رفت بی دریوزه از چشمت ببین...

بی ریای آریارفتار رای من تویی

کنجکاوی با لبت ...دارد...غزل می بوسدت

چون که صد آمد نود هم پیش مای من تویی

ای همای مینوی ! در سور و سات خانگی...

دست کم یک آن از این فردا برای من.. تویی؟

۲

همچون دل نبستگان ...نازک و ناز می روی

از من گرم دیدنت...یکسره باز می روی

من همگی عزیمتم ...در سفر تو ساکنم

من همگی حقیقتم...بر چه مجاز می روی؟

با تو چه در میان نهم؟ گریه چرا نشان دهم؟

چون به خدا سپردیم...بنده نواز می روی

پند تو گوش می کنم ...قند تو نوش می کنم

بوسه ی آخرم چه شد؟ با تک و تاز می روی؟

هی تو شتاب می کنی...دیده ام آب می کنی

دم به دم و دمادم و سینه گداز می روی

زی تو . دلم رمیده شد...گردشم آرمیده شد

سی تو شکست چله ام ... چون به نماز می روی؟ 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٥/٦/٢۳

 

گفت صدایی که : شها ! چهره گشودی که : منم
گفت که : صاحب‏قدحا !  باده فزودی که : منم
گفت که : شیرین نگها ! چله شکستی که : ببین
گفت که : خورشید و مها ! بوسه ربودی که : منم
...
ای همه من ! خسته شدم ، بس که فروبسته شدم
چیست فرازی که تویی؟ چیست فرودی که منم؟
(در ملاء ِ خاص ِ تو وُ ... بسته به انفاس ِ توُ...
در عدمستان ِ پر از ...نیمه وجودی که منم :
نزد ِ تو ، نازک‏کمرا ! هر که بدی گفت مرا...
هستم و لیکن بتراز ...آنچه شنودی که منم :
باغ ِ نرقصیده منم . مست ِ نچرخیده منم .
کارِ دلت را چه زیان ...دارد سودی که منم؟
هی گله کردی که : برو . دل یله کردی که : برو .
رفتم و دیدم که تویی ...بر لب ِ رودی که منم
مرده و میرنده نیَم . مرگ‏پذیرنده نیَم .
هیچ تو اندیشه کنی ...ز آتش و دودی که منم؟)
...
پیش ِ نگاهم بنشین . گرد و غبارم بنشان .
یکسره کن کار ِ همین ...بود و نبودی که منم

رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٥/٥/۱۸

 

سلام

از تو ، کلاه افتد. همین! ازمن سرافتد . بر زمین...
ارزان هدر کردی مرا ، حیفم نبود؟ ای نازنین...
از ریشه برکندی مرا.الخیرُنا فی ما وَقـَع:
من خون ِ دل خوردم ولی...هذا طعامُ العاشقین...
با "ای ِ ذنبٍ" می‏کُشی...ما را. چه مومن می‏کُشی...
با تازیانه‏ت می‏زنی...آواز ِ بی"حبل‏المتین"...
ای هِی‏هِی‏ستان ِ غزل!  آتش ندارد . دود ِ من؟
دارم نیستان ِ غزل...دزدانه ...بنشین... در کمین...
وقتی تو می‏بندی دری ... ما را چه سود از دیگری؟
بگشا گره . آرام و گرم از ابر و باران ِ جبین...
حرفی بزن . حتی اگر ... آزرده‏خاطر بودنت
کاری بخواه ! از من اگر...افتادن از دیوار ِ چین...
از چشم ِ تو افتاده‏ام...اما هنوز ...آزاده‏ام...
آیا؟... چه بدخواهان ِ من گفتند و رنجیدی؟... چنین؟...
نفرین بر آن نامردمان! با هر چه بی‏اندیشگی...
ای معرفت! کی مرده‏ای ، در زندگان ِ بعد ازاین؟...
من ماندم و درماندگی ! ساکن در این آوارگی...
هستم . نمی داند کسی ... از گوشه‏ی ِ چشمت... ببین ...
باید تو بگریزانیم ، از هیچ‏بازار ِ جهان
یکباره سازی کار من...یا همچنان یا همچنین.


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٥/٤/٢٢

 

سلام .   

خوب است  بدانی که هنوزم نفسی هست!

آن دل که شکستی به حقیقت نشکسته

این سلام یاداشت پیش که چهار ماه باقی ماند! مرا

به یاد این رباعی انداخت:

گر دایره ی لغت کلامی باشد . آن بر تو لطیف تر  سلامی باشد

هر لحظه  که بشکنند جام می عشق.در میکده ی تو باز جامی باشد

یک

اي شرايط ِ مطلق! اي دلايل ِ مُـتقن!
اي گلايل ِ غمگين! اي دلت سر سوزن!
هر چه هست و بود اي عشق! بوسه‏ات کبود اي عشق!
آتشم نه دود اي عشق! اي کبوتري‏دامن!
اين ورق که برگردد ، سر بريده مي‏ماند
بُر گرفته‏اي تا کي؟  بُر نمي‏خوري با من؟
من کناره مي‏گيرم ، از تمام ِ درياها
لنگرم نلنگاند ...غير از آن همان يک تن
(حاصل ِ زراعت‏ها ...عاقبت تهي‏دستي‏ست
ده برابر دنيا : نصف دانه‏ي ارزن)
خوشه خوشه تاکم من.مثل ِ باده پاکم من
باده مي‏زني يا ني؟ ساز و ناز ِ من بشکن
عقل ِ من به جوش آمد . خانه در خروش آمد
من چگونه دلتنگم؟ يا چگونه است آن زن؟
 

دو


پرتم از مرحله‏ي ِ عشق ِ تو اي چشم ِ سياه!
اي مرامم گله‏ي ِ عشق ِ تو اي چشم ِ سياه!
کور بادا فلک و هيچ نبيند! تو ببين
کرم از هلهله‏ي ِ عشق ِ تو اي چشم ِ سياه!
روزگاري که جنون رونق ِ ... اي واي که سوخت
حاصلم حوصله‏ي ِ عشق ِ تو اي چشم ِ سياه!
اي فرو ريخته از روزن ِ ديوار ِ غمت
سقف بر چلچله‏ي ِ عشق ِ تو اي چشم ِ سياه!
بغض آمد بنشيند به گلويم ،   نگذاشت
تيري از حرمله‏ي ِ عشق ِ تو اي چشم ِ سياه!
بوسه‏اي چند.؟ به شرطي که نگويي به خدا...
نيستم يکدله‏ي ِ عشق ِ تو اي چشم ِ سياه!


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٥/۱/٢۸

 

۱۳۸٤/۱٢/٢۸

 

سلام . سال نو مبارک باد

احساس مي‏کنم کم کم به آن حس عزيز که شادمانی در نيستی مطلق است

مي‏رسم!  می ترسيدم اندکی ميل به کينه‏ورزی در انديشه‏ام مانده باشد که 

با روزگار تاخت زدم! پس شادمانه بادا شب و روز بدخواهانم ! دوستان که قدم بر

مژه ام دارند...

در برابر اندوهی که مرگ مادرم مرا به آن سپرد زانو زدم . از خوردن هر

دارویی که آرامشی شاید می‏بخشید خودداری کردم . گفتم می‏خواهم این مرثیه را

وقتی از فراز سرم می‏گذرد به تمامی دریابم . من در برابر غمی ایستاده بودم

که  موج بر موج به سويم می‏آمد و  هرگز نمی‏خواستم در برابر آن به اندازه

یک یاخته هم کم‏فروشی کنم که مادر غمش هم مهربان است . مولوی فرمود:

 یا بگذرد یا بشکند... کشتی در این گردابها....

من در این آشوب غوطه‏ور بودم که دیدم آنها که سر بر شانه هاشان داشتم خنجر

در مشت دارند و کمان بر پشت . معرفت را به مسلخ منفعت می‏کـِشند و حقیقت را

به مذبح  دروغ می‏کــُشند . هم مدعیند هم شاهد هم وکیل هم قاضی هم دادستان

هم هیات منصفه هم مجری حکم بیدادگرانه چنین محکمه شرم‏آوری ! بگذریم ...

در زلالی روحم از آنچه گذشت حیرت ماند و کینه برخاست . حافظ فرمود:

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده‏باز

هزار بازی از این طرفه‏تر برانگیزد...

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

(این یک درد دل بود فقط . منظور نظرم  دوستان شاعر و همسایه‏های وبلاگی

نبود که تجسم معرفتند و در پیغامهایشان در این مدت  بنده‏نوازی  خود را از من

 دریغ نکردند)

 ۱

در باغ ِ صدا چشم ِ تو اندوه ِ تبر داشت

آرام و پري‏وار دل از آينه برداشت

صد بار خداوند به تعميد ِ تو آمد

تا زحمت ِ معشوقگي از دوش ِ تو برداشت

امروز که در دشمنيت هيچ شکي نيست

از سادگيم حالت ِ چشم ِ تو خبر داشت؟

نفرين به گناهي که در آن غوطه‏وري تو

ترديد بر آن گريه که اين ديده‏ي  ِ تر داشت

تا "يرحمک الله" ِ دلم فاصله‏اي نيست

"قد قامت" ِ بالاي ِ تو اينگونه نظر داشت

خوبا! غزلا! سنگدلا! ميل ِ تو دارم

بدخواه ِ منا! آينه‏ام ...شعر و هنر داشت...

بر زخم ِ دلم زخمه‏ي ِ آواز ِ تو مي‏زد

يک جرعه  لبت حق ِ نمک داشت اثر داشت

۲

باشد که شبي باشد و درويش ِ تو باشم

يعني که من ِ سوخته‏دل پيش ِ تو باشم

از هر دو جهان بهتر و زيبنده تر است آه

آن لحظه که در آتش ِ تشويش ِ تو باشم

هم شاعر و هم راوي ِ اين وحي ِ عزيزم

شطرنج ِ خراشيده‏رخ ِ کيش ِ تو باشم؟

من ساکن ِ چندين ملکوتم . نپسندند

در دست ِ ستمهاي ِ کم و بيش ِ تو باشم

پس دست بزن خنده بريز از دهن ِ خويش

تا صبح که بيگانه‏ترين خويش ِ تو باشم

۳

پنهان مشو اي دوست! نيازي به کمين نيست

وقتي تو کمان مي‏کشي و چله‏نشين نيست

تا خون نچکاند لب ِ شمشير ِ نگاهت...

ما را . به ستم‏کاري ‏ِ چشم ِ تو يقين نيست

دل مي‏دهمت رونق ِ بازار ِ تو باشد

با آن که خيال ِ تو در اين‏باره امين نيست

بازآي و مرا لذت ِ بي‏بادگي آموز

بالاي ِ تو تاکي‏ست که بر روي ِ زمين نيست

اي دست به دامان ِ تو بودن گنه ِ من!

ديوار ِ ميان ِ من و تو اين همه چين نيست

صد حيله نکردم که ببوسم رد ِ پايت؟

صد نامه ندادي که چنان است و چنين نيست؟

امروز در آزادگي ِ خويش اسيرم

سردرگم و آواره‏ام و عشق که اين نيست

۴

بگذار دلم غرقه‏ي ِ امواج ِ تو باشد

دنيا همه درياچه‏ي ِ مواج ِ تو باشد

آهوي ِ غزل مي‏دود از هر طرف امروز

شايد بدن ِ خسته‏ام آماج ِ تو باشد

بر خاک ِ تو افتاده تنم آينه بر دار

تا حيرت ِ بالاتر ِ حلاج ِ تو باشد

زين پس به جهان‏هاي ِ فرادست و فرودست

جان را نفروشم که به تاراج ِ تو باشد

...

خوش باشد اگر بازي ِ تقدير ِ شما را

من باخته و نوبت ِ ليلاج ِ تو باشد

هشتم گرو ِ نــُه شود و هر ورق ِ من

برگردد و چشمم به دو ِ خاج ِ تو باشد

...

اين خواب و خيالي‏ست . دل ِ بي‏هنر ِ من

آيا چه نگيني‏ست که بر تاج ِ تو باشد؟

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/۱۱/٢٩

 

سلام .  اين روزها فقط اين بيت رفيق من است:

طاقت فرسودگيم هيچ نيست

در پی ويران شدن آنيم

اگر رنج دل کندن اين همه است کاش رسم دل بستن برافتد

۱

زمين و آسمون رنگ ِ تنت شد

جوونيم دکمه‏ي ِ پيراهنت شد

چرا آهوي ِ چشماتُ ميبندي؟

چراگاه ِ نگاهم دامنت شد

۲

نگاهت ساز ِ تر آواز ِ تر بود

پر از معشوقه‏هاي ِ تازه‏تر بود

ولي با نسيه نم هم پس نمي‏داد

هميشه کار و بارت بي‏خطر بود

۳ 

صدايت مثل ِ آواز ِ قمر بود

وليکن وعده‏هايت بي‏ثمر بود

اگه چشمم به حرف ِ گريه‏هام بود

به دورت موج ِ اشکم تا کمر بود

۴ 

دلم رُ شطي از خون کردم اي عشق !

خودم رُ داغ و داغون کردم اي عشق !

سراپا شعله ور بودم نديدي

که چشماتُ چراغون کردم اي عشق !

۵ 

لباس ِ عافيت يعني تن ِ تو

بهشت و برگ و بارش دامن ِ تو

همه‏ش ميگي " به من چه؟ " آخ عريزم !

که امروز قاتلم شد من من ِ تو

۶ 

تو داري بار و بنديلت مي‏بندي

دل ِ عاشق به زنبيلت مي‏بندي

چنان پر مي‏کني بار سفر رُ

که انگار قافله‏ي ايلت مي‏بندي

۷

تو مي‏خواستي کبابم کرده باشي

چرا رفتي که آبم کرده باشي

پريزاد ِ قشنگم گـــُر مي‏گيرم

اگه آدم حسابم کرده باشي

۸ 

اگه چشمات همه‏ش دل‏دل نمي‏کرد

فقط چند ماهي آبُ گل نمي‏کرد

به تورت مي‏زدم دريا . فلک هم

شناسنامه‏ي منُ باطل نمي‏کرد

۹ 

زمين تا آسمون مست ِ تو مي‏شم

فقط بازيچه‏ي ِ دست ِ تو مي‏شم

اگه دريا بشي پا پيش بذاري

منم ماهي‏چه‏ي ِ دست ِ تو مي‏شم

۱۰ 

قرار اين شد که کاشانه‏م بسوزه

لب ِ دندانه‏دندانه‏م بسوزه

دارم ماشين مي‏رونم سوي ِ غربت

الهي شمع و پروانه‏م بسوزه

۱۱ 

نمي‏دونم که خوبي يا بدي يار !

ولي خوب شد عيادت اومدي يار!

مي‏خواستم زير ِ سايه‏ت جون بگيرم

تو هم سايه‏ي منُ با تير زدي يار!

 ۱۲

مث ِ يک تکه از ماه اومدي تو

شبي با عاشقت راه اومدي تو

بلندبالاي ِ شيرين ! غم نبيني

براي ِ هر چي کوتاه اومدي تو

 ۱۳

اميد از دين و آئينت گرفتم

دل از الحمد و آمينت گرفتم

از اول ويس از اين افسانه گم شد

من آخرجون ِ رامينت گرفتم

 ۱۴

اگه چشمات نصيبم غم نمي‏کرد

اشاره‏ت احترامم کم نمي‏کرد

اگه من سر به زانوت مونده بودم

فلک هم زانوهام ُ خم نمي‏کرد

 ۱۵

خيالت در بغل محکم گرفتم

ولي زور ِ فلک رُ  کم گرفتم

من اون روز صيد آهو رفته بودم

وليکن بچه‏ي ِ آدم گرفتم

 ۱۶

فداي ِ وعده‏هاي ِ بي‏دوومت

همون شب‏بوسه‏هاي ِ ناتمومت

شروع ِ قصه و پايانش اي دوست !

دو تا لبخند مصنوعي حرومت

 ۱۷

چرا فکر کردي از تو خسته مي‏شم ؟

دارم بيشتر بهت وابسته مي‏شم

مث ِ گـُـل پاپي ِ جون کندنم من

تو يک چاقو بساز من دسته مي‏شم

 ۱۸

فقير ِ پاپتي بودم ؟ نبودم

حريف ِ راحتي بودم ؟ نبودم

دلم يک کاغذ خالي نبود ؟ بود

يه شعر خط‏خطي بودم ؟ نبودم

۱۹

مث ِ پتکي که با آهن مي‏جنگه

شبا...هنگ ِ غمت با من ميجنگه

تماشا مي‏کنم حتي مي‏خندم

که دشمن داره با دشمن مي‏جنگه

۲۰ 

نمي‏خواد سرو آزادم تو باشي

يا هر شب تا سحر يادم تو باشي

کبوتربچه‏ي ِ جلد ِ تو بودم

درست نيست اين که جلادم تو باشي

۲۱ 

درست عين ِ خراباته دل ِ من

خداخواهي سر راته دل ِ من

دو بار از نيم‏رخ شاه ِ دلت سوخت

گمونم شيشه‏ي ِ ماته دل ِمن

۲۲ 

الهي بالشت پُر باشه از قو

صداتم پر بشه از بوي ِ آهو

تو اين احوال ِ درويشي عزيزم!

رسوندم نامه‏مو با چند تا ياهو

۲۳ 

گرفتم با دلم تصميم ِ آخر

که بردارم سر از تعظيم ِ آخر

روي ِ موج ِ شباي ِ تار ِ زلفت

به دريا مي‏زنم بي‏سيم آخر

۲۴ 

از اين پيمونه‏ي ِ پُر مي‏خورم من

روي ِ رنگين‏کمون سُر مي‏خورم من

اگه عشقم بهت بَر خورده يک روز

ورق برگرده بات بُر مي‏خورم من

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/۱٠/۱٩

 

 فريب دو جهان را - به من داده دل تو

کبوتر شد و شاهين - من ساده – دل تو

قضا و قدر افتاد - به پاي تو که بنشين

شگفتا که نه بند است - نه آزاده دل تو

اگر ميل تو باشد - در اين جبه نگنجد

گره در گره من - که نگشاده دل تو

صدا مي‏زندت عشق - به اين روشني امروز

تو گفتي که ننوشد - از اين باده دل تو؟

اگر گردن ما را - تبر هم نزند هيچ

چه مهر غلطي زد - به سجاده دل تو

 

 

طوفان‏زده بودم . به سراب تو رسيدم

يعني که به سرچشمه‏ي ناب تو رسيدم...

من دفتر صدبرگ خيالات تو بودم

کم‏کم به غلطهاي کتاب تو رسيدم:

چشم تو در آن فلسفه‏هاغوطه‏ورم کزد

اما به فلاطون شراب تو رسيدم:

يک عمر در اين آينه از شکل مسيحا

پرسيدم و ديدم به جواب تو رسيدم:

تو سهم سرآسيمه‏ترين مست خودت  باش

من هم که به يک نيمه‏ي خواب تو رسيدم:

پاداش مرا حالت شايسته‏تري نيست؟

چون هيچ‏ثوابان به عذاب تو رسيدم:

پرميوه‏ترين فصل پريشان‏شدني تو

تابيدي و با رنگ و لعاب تو رسيدم...

بوسيدمت و در بغل آرام گرفتم

خنديدي و گفتي به حساب تو رسيدم

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/۸/٢۳

 

سلام...        

گمان مبر که به پايان رسيد کار مغان

هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است...  

نامردانی که از مردی و مردمی و غيرت و معرفت و برادری فقط حامله ی اسمش هستند   

گمان کرده بودند الرحمن من نزديک است و مرده خورانه به پيشباز آمده بودند...

چنان شلتاق خواهم کرد که خدا نديده باشد : بر مرکب وحشی فلک زين

خواهم نهاد و رام خود خواهم کرد . خون هر چه اندوه و شادمانی است را

در پيش پای خود به زمين خواهم ريخت . بر صورت هر خاطره ای که دوست ندارم

تازيانه خواهم زد . از هر که دوستم ندارد دل خواهم کند .

شعر خواهم گفت . ترانه خواهم ساخت:

 

يار تو ام . تيشه زدی ... با چه عياری تو مرا؟

صرفه ی کار تو منم . صرف چه کاری تو مرا؟

تير نظر ميزنی ام . آتش تر ميزنی ام .

با چه تبر ميزنی ام ؟ از چه تباری تو مرا؟

چشمه ی نوش تو منم . لاله ی گوش تو منم

نی که خروش تو منم ؟ چوبه ی داری تو مرا؟

من به چه مذهب بروم ... تا تو به دست آوری ام؟

سود و زيانم چه شود ... دوست بداری تو مرا؟

هم-شب و هم-کيش توام . هم-غلط-انديش تو ام.

قطب دراويش توام . برگ و بهاری تو مرا

شاخه ی بی خوشه ام از خش خش پاييزه خوشم

گر که بريزی به خم و گر بفشاری تو مرا...

دور تو ميگردم و باز آينه ميداند و تو

چند فروشی به فلک ... در چه مداری تو مرا؟

 

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٦/٢۸

 

سلام .

امروز که سالروز تولد من بود مانند روزهای سخت و سهمگين ديگر گذشت

اگه چشمات نصيبم غم نميکرد

اشاره ت احترامم کم نميکرد

اگه من سر به زانوت مونده بودم

فلک هم زانوهام و خم نميکرد

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٥/٢۱

 

سلام

ممنونم که به من سر زديد و تسليت گفتيد

نميدانم کلمه حرمت آن را دارد که در حريم شعر و گفتگويی با آن عزيز راهش بدهم يا نه ؟ در جايی که اشک به پهنای صورت من است و نگاه به وسعت آسمان و اندوه سهمگين زمين و زمان را در چشم من به حقارت ميکشد نفرين به روزگار با هر چه نامردی دارد.

تب کردی و سردی تو  دردا  من و دردا  من

بگذار سرم چندی  بر دامن و بر دامن

تو جامه سپيد اما  چون ابر سياهم من

ميگريم و ميگريم  تا آخر دنيا من

بنشين و همين . بنشين  با من به کمين بنشين

صد لشکر غم باقی ست   از چشم شما تا من

من بر سر خاک تو  اما چه؟ هلاک تو

ای حرمت بی پايان ! پايين تو بالا من ؟

چون چشمه زلالی کن  ترک کر و لالی کن

يا پر کن و يا بشکن  مرمر تو مينا من

بايد که يکی باشد  در قبله اين مذهب

يا حق حق و يا هق هق  يا حضرت تو يا من

اين قافله گم بهتر  آهو من و صحرا تو

کشتی که شکست ای جان ماهی تو دريا من

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٢/۱٩

 

سلام

مجلس يادبود مادر عزيزم

شيراز .مسجد رجا(خيابان قصرالدشت.رحمت آباد)چهارشنبه ۲۱/۲/۸۴  ساعت ۴ تا ۶

تهران . مسجد نور(ميدان فاطمی) پنجشنبه ۲۲/۲/۸۴ ساعت ۶ تا ۷.۵

هر يک از دوستان بتوانند بيايند سپاسگزار خواهم شد . 

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸٤/٢/۱٤

 

دل ندارد هيچ اين جلاد مرگ

ور دلش بودی حجر بگريستی

مادرم - عزيز نازنينم - چشم از جهان فرو بسته

پنج سال با سرطان به خاطر ما ميجنگيد

هر حرف اين کلمه سرطان مثل کوه روی قلبم سنگينی ميکند

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود

خدايا به من صبر نده

فقط راحتم کن

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/۱٢/۳٠

 

۰

1
سلام و سال نو خجسته باد  . يک عالمه غزل و رباعي و دوبيتي  عيدانه‏ي من براي تو
من از خدا تو و از تو شراب مي‏خواهم
تو را شبيه شرابت خراب مي‏خواهم

2 : به احترام شاملو
دلتنگم غزل ! دلتنگ . بر من نفرين باد و بر اين روزگار
ديرگاهي‏ست در کمين ِ خويشتن ِ خويشم
تا تنم را
بر سر سفره‏ي ِ ضربتي بنشانم
که در خور ِ اين همه تنهايي باشد .
آه اي فرصتهاي ِ طلايي ِ من !
در اين خيال ِ تطاول
چندان
بي‏دريغ
به طاووس ِ مست مي‏مانم
که هر چه مرا بپايند
طلسم ِ هيچ معجزتي
از گزند ِ خويشتنم رها نخواهد کرد .

3:نام البوم و اهنگ و خواننده يادم نيست! شايد پينک شايد اريک کلاپتون
Time can break your heart
زمانه مي‏تواند قلبت را در هم بشکند
Time can bring you down
زمانه مي‏تواند تو را فرو افکند
Time can bend your knees
زمانه مي‏تواند زانوهايت را خم کند

4:ايضا
Unbreak my heart
قلبم را وابشکن
Uncry this tears
اين اشکها را وابگريان

سوال : break يعني بشکن . حالا unbreak را چه بايد ترجمه کرد ؟
نابشکن يا وابشکن ؟

5:ايضا
My eyes adored you
چشمانم به پرستش تو آمد
My eyes adored you
چشمانم به پرستش تو آمد
Like a million miles away from me
انگار که يک ميليون مايل از من دور بوده باشي
you could not see how i adored you
تو نمي‏توانستي ببيني چگونه تو را پرستيدم
So close
اينچنين نزديک
So close
اينچنين نزديک
and yet so far
و هنوز اين همه دور

6:بين خودمان باشد
شاخکهاي من ميگويند کارم تمام و کلکم کنده است
خدا نيامرزه منو که پشت پا به دل زدم
پرونده ام چنان سنگين هست که به ليفت تراک احتياج دارد!
مار غاشيه را خيالي نيست با حاشيه موضوع چه کنم ؟

گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد
از برق اين زمرد هين دفع اژدها کن
(خداوندگار مولوي)

لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه داني؟ خموش
(حافظ)

7:بين خودمان نباشد
زمانه غرق پليدي زمانه غرق بدي‏ست

اي عجب ! دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زين هواهاي عفن زين آبهاي ناگوار
(ل در دلتان و ن در جانتان بايد ساکن خوانده شود ها)

گويند شب آبستن و اين است عجب
کو مرد نديد . از چه آبستن شد؟
(حافظ)

8:بين خودشان باشد
در يک رويداد تاريخي در شهر نيويورک، گروهي از زنان و مردان مسلمان مراسم نماز جمعه را به صورت مختلط و به امامت يک زن برگزار کرده اند
( به نقل از بي بي سکينه در بي بي سي)
نظر کارشناسي من :
اين هم نوعي ابتکار در کردن از خود است
نظر کارشناسانه تر من :
الهي موش بخوردتون
نظر کارشناسانه تر من يعني کارشناسانه تر به توان دو :
نميتوانم بنويسم . دوستان نزديک زنگ بزنند سال نو را تبريک بگويند تا به صورت خصوصي عرض کنم


9:عشق زميني
در مثنوي بلند مطلب قبلي بيتي بود که استقبال از اين بيت حضرت مولوي بود:
در چله شدي سي پاره به کف   سي پاره منم ترک چله کن
که يعني به اعتکاف چهل روزه ميروي در حالي که قرآن سي جزء در دست داري .
قرآن خود منم تو چله نشيني را ترک کن يا اين که من از عشق تو پاره پاره ام چله کمان را رها کن
 
ضمنا در پاسخ شعر مطلب قبلي که نامه‏اي به خدا بود دوست شاعري به نام بنده خدا پاسخي داده‏اند که همراه با سپاس خودم از ايشان نقل ميکنم

از عدم و جسم جدا نيستند
بنده خاکي ِخدا نيستند
شعر شما حكم تله موش داشت
شبه كمندي كج و مغشوش داشت
دام طويلست و معاني قليل
دانه گلو گير و كمي مستطيل
اين تله شايسته سيمرغ نيست
كاش بدانيم كه مقصود چيست
عشق كجا ؟ قافله سالار كيست؟
عشق بساط سر بازار نيست
عشق نگو جز هوسي نيست اين
بندهء كفريم در اين پوستين
عشق زميني چه عمارت كند؟
در قفسي آينه دارت كند
مغفرت آنجاست كه شور خداست
معرفت آنجاست كه نور خداست
چوب صدا دار نه آن خداست
آن چه صدا دار شده جهل ماست
جهل مركب شده و ما قلم
 شب دوبرابر شده غرق الم
سخت گرفتيم كه آسان نبود
مرد نديديم ز ميدان چه سود
 
به نظرم اختلاف نظري موجود نيست جز اين که من گمان مي‏کنم عشق ارتش نيست که زميني و هوايي داشته باشد!
ضمنا زمانه منطق ديجيتالي درست و غلط ( سياه يا سفيد ) گذشته است قدري فازي (مشکک بر وزن مشبک! ) بينديشيم!
مثلا عشقي را تصور کنيم که 29% زميني و 71% آسماني باشد!
اصلا عشق  ملک با سند منگوله‏دار کسي نيست!
يعني مثل هر مفهوم ديگري به تعداد آدمها ضربدر تعداد ثانيه ها مفهوم دارد!
مثال : نبوي گفته بود هيچوقت حاضر نيستم به خاطر عقيده‏ام جان بدهم چون در ده سال گذشته ده بار عقيده‏ام را عوض کرده‏ام !

10:رباعي هاي من در بزم رباعي فرهاد صفريان از اين قرار بود

دعوا سر ِ حور و پري آغاز شده
يا از جهت ِ دلبري آغاز شده ؟
اين ناصر و نادر که دوتاشان مردند
اصلا الکي ذوق ِ شما باز شده

اين بوسه عزيز ! عاشق ِ زاري بودست
از بهر ِ لب ِ سرخ ِ نگاري بودست
اما به دليل ِ اشتباهات ِ فلک
بر گونه‏ي ِ مرد ِ نامداري بودست

اين بوسه عجب چيز ِ عجيبي بودست
کار ِ طرب‏انگيز ِ عجيبي بودست
مربوط به من نيست ولي محفل ِ شعر
يک جور ِ غرل‏خيز ِ عجيبي بودست

بس بوسه که اوج ِ نامرادي باشد
بس گريه که ابتداي ِ شادي باشد
اين بوسه هم احتمال دارد کم و بيش
يک شعر ِ بلند ِ انتقادي باشد

اين بوسه همان زکات ِ دانش بودست
يا جرعه‏اي از فرات ِ دانش بودست
در جهل ِ مرکب زده‏ام حدسي چند
نقش ِ قلم و دوات ِ دانش بودست

جز با دف و چنگ باده‏نوشي نکنيد
بر جرم و گناه باده‏نوشي نکنيد
در نوبت ِ شادکام بودن ياران
سوگند به عشق کم‏فروشي نکنيد

11:
يه کاري کن که عاشق موندني نيست
که حتي صبح ِ صادق موندني نيست
در اين دريا به سمت ِ هرکجا شد
بزن پارو که قايق موندني نيست
12:
مي‏خوام طعم ِ نمکدونت بنوشم
تمام ِ دين و ايمونت بنوشم
برام هي پشت ِ چشم نازک نکن يار!
که مي‏خوام زهر ِ چشمونت بنوشم
13:
منو پير ِ خرابات آفريدند
تو رو بعد از محالات آفريدند
گلويم با غمت اندازه کردند
گره بستند کراوات آفريدند !
14:
بت ِ خوش‏قد و بالامو نديدي؟
غزال ِ دشت و صحرامو نديدي؟
کدوم عيبت در اين آيينه پيداست؟
عروس ِ آرزوهامو نديدي؟
15:
خيال دارم که دست بردارم از تو
قسم خوردم هوس بردارم از تو
به غير از دل که فکرم نيست حريفش
ديگه هر چي که هست بردارم از تو
16:
به خوابم آمد و بيداريم سوخت
نه تنها مستيم هشياريم سوخت
منو آفت نزد ... اما عزيزي
تبر زد ريشه‏ي ِ بيماريم سوخت
17:
غم ِ سنگينت از قلبم گذر کرد
منو سنگين‏دل و شيرين‏نظر کرد
شتر از چشمه‏ي ِ سوزن گذشت و
کمال ِهمنشين در من اثر کرد
18:
نميدوني که يادت دشمنم شد
نگاه ِ شوخ و شادت دشمنم شد
کسي چشمم نکرد اما شنيدم
که قاب ِ اِن‏يکادت دشمنم شد
19:
اگه در سفره‏ي ِ شعرم نمک بود ...
اگه بازار ِ عشقت بي‏کلک بود ...
اگه قطع ِ محبت کم‏کمک بود ...
روي ِ شونه‏ت دلم نه ! شاپرک بود
20:
ديگه در خلوتم راهت نميدم
ميميرم ... خرج ِ اين ماهت نميدم
دلم عمر ِ درازي آرزو داشت
که دست ِ موي ِ کوتاهت نميدم
21:
زمين و آسمون رنگ ِ تنت شد
جوونيم دکمه‏ي ِ پيراهنت شد
چرا آهوي ِ چشماتو ميبندي؟
چراگاه ِ نگاهم دامنت شد
22:
اين نامه که با حکم ِ نگاهت قلمي شد
دل بود ...  ولي شاپرکي يک‏گرمي شد!
تو حاکم ِ عشقي . عجبا ! سر نبريدي ...
از من  که از اين دست ... نمي‏شد که نمي‏شد:
در نبض ِ من امروز تب ِ تند ِ تو مي‏زد
گفتم بشمارم ... عددي ده رقمي شد !
ديدم که دميدي  تو نفس در نفس ِ من
ياحق! که عجب بازدم ِ مغتنمي شد
من حق ِ نمک دارم و فرضا که ندارم
تلميح ِ لبت شاهد ِ اين هم‏قسمي شد
يک شانه دل از موي ِ تو برداشتم  آواز ...
از گردنه افتاد . عجب پيچ و خمي شد!
عيدانه‏ي ِ يکدانه !  ببو(س) صيد ِ خودت را
تقدير ِ تو آهوست که اکنون حرمي شد
...
تبديل ِ عجيبي‏ست در اين معجزه‏بازار :
عاشق ابدي بود وليکن عدمي شد
از ريشه شکستم . تو نديدي . چه بگويم؟
اين فاجعه در فاصله‏ي ِ يک‏قدمي شد
23:
کوه ِ پرشکوهم من .  اي  فلات ِ عرفاني !
روح ِ پُرفتوحم من . اي عروج ِ جسماني !
هر دقيقه يک رنگم  . با تو هفتصد رنگم !
من غنيمت ِ جنگم ! جنگ ِ روس و عثماني ...
از کناره‏ي ِ جيحون - تا  مزارع ِ زيتون
تو الهه‏ي ِ عشقي – اي ونوس ِ يوناني
با دلـــآلت ِ دستت  - کافري پريشانم
چون نگه نمي‏داري - حرمت ِ مسلماني ...
ريشه مي‏زنم... در عشق ... تکيه مي‏دهم... بر باد...
حلقه مي‏زنم... چون موج ... در هواي ِ طوفاني ...
از تبار ِ ابر امروز -  آيه‏اي فرو آمد:
انتهاي ِ صبر : امروز - تا دو سال ِ طولاني ...
داربست ِ تاکم کن . تشنه و هلاکم کن .
ريزه‏ريزه مي‏ريزد -  در صدا پشيماني
گوشواره خواهم شد در تلاطمي ديگر
تو شنيده خواهي شد !  تا که سر بجنباني :
اي حرير ِ شرماگين! اي حرارت ِ شيرين !
زمهرير ِ چشمم را - بوسه بر تو ارزاني
بعد از اين نه مي‏ميرم . نه بهانه مي‏گيرم
ساليانه مي‏رويم - در بهار ِ پنهاني
24:
از بس دل ِ بي‏صاحب ِ من شد به تو مايل
از ريشه شکستم که نباشد متمايل
در عشق ِ تو سرگرم ِ هدر کردن ِ عمرم
در جهل ِ مرکب چه کند آدم ِ عاقل ؟
يعني که مصادف شده‏ام با قدم ِ تو
يعني که مساوي شده‏ام با غم ِ باطل
اي باد ِ موافق ! جهتي تازه بياموز
تا من بنشانم کلکي بر لب ِ ساحل :
اي دوست ! زکات ِ لب ِ تو چيست ؟ چرا نيست
در حيطه‏ي ِ شرع ِ تو از اين گونه مسائل ؟
در بازي ِ عشق ِ تو کلاهي به سرم رفت
چون سيل . مرا مي‏بري اي تيم ِ مقابل ؟
تا فرصت ِ فرجام ِ من از محکمه باقي‏ست...
مي‏ريزم و مي‏نوشم از اين زهر ِ هلاهل
شايد که شهيد ِ تو بدانند دلم را
شايد بنويسند در اين باره مقاتل
25:
شوربختا که نشد لطف ِ لبت  يار و هنوز ...
مي‏خورم تا به گلو حسرت ِ بسيار و هنوز ...
اي کمربسته به قتل ِ من و همدست ِ تو عشق !
شادمانم که تويي بر سر ِ بيمار و هنوز ...
به تهي‏دستي ِ تقدير ِ خود ايمان دارم
به تهي‏دستي ِ اين دزد ِ تبهکار و هنوز ...
بر نمي‏دارم از اين خيره‏سري دست و غزل
مي‏برم تا بفروشم سر ِ بازار و هنوز ...
آبرويي که به ياد ِ تو نگه داشته‏ام ...
مي‏رود تا بخورد چون شتران خار و هنوز ...
برف مي‏با...رد ِ پايت به زمين مي‏خندد
مانده‏ام پا به گل ِ بايد و بسيار و هنوز!
26:
از نامه اگر نام  ِ مرا لاک بگيري
بس نامه چنان آهوي ِ چالاک بگيري
بر من اگر آن ابروُي ِ رحمت نگشايي
صد ابر ِ بهار از خس و خاشاک بگيري
اي دوست ! دريغ است که از باغ ِ تماشا
آن قامت ِ چون سرو ِ طربناک بگيري
مانا که من و عشق به دور ِ تو بگرديم
بادا که از اين باده بسي تاک بگيري
هرگز به کسي غير ِ منت عشق مبادا
هرگز ! مگرم قدرت ِ ادراک بگيري
بر هيچ‏کس اِبن ِ کس  ِ ديگر چه اميدي‏ست؟
با من بنشين تا نفسي  پاک بگيري
27:
گفتي به غرور بي‏خيالت بشوم
سنگين و صبور بي‏خيالت بشوم
يعني به مرور بي‏خيالت بشوم
يا گوشه‏ي ِ گور بي‏خيالت بشوم؟

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/۱۱/٥

 

اول ِ اين نامه به نام ِ خودت
اي تن و انديشه غلام ِ خودت !
اي محک ِ تجربه گيسوي ِ تو !
اي جهت ِ سجده فراسوي ِ تو !
حکم ِ خدا : حضرت ِ والاي ِ تو
اوج ِ طبيعت : قد و بالاي ِ تو  
شاه : گداي ِ رخ ِ رنگين ِ تو
مَطمع و مطلب : لب ِ شيرين ِ تو
کاتب و مکتوب : فداي ِ لبت 
ناظر و منظور: خداي ِ لبت
بوسه‏فروش ِ غزل ِ مينوي ...
حلقه‏به‏گوش ِ زحل ِ مانوي ...
دانه‏ي ِ يکدانه‏ي ِ  دام ِ توام
جرعه‏ي ِ لاجرعه‏ي ِ جام ِ توام
اين شب ِ ييلاقي ِ ايلات ِ توست
دزدترين دزد ِ نخيلات ِ توست
اين شبح ِ شمع ِ شبستان ِ توست
حلقه‏ي ِ دود ِ طربستان ِتوست
شعله شدم . شعله‏ي ِ آهي که نيست
دود شدم . دود ِ سياهي که نيست
پاي ِ سپيدار ِ توام هرچه هست
در خور ِ ديدار ِ توام هر چه هست
طعم ِ تو دارد غزل‏آباد ِ من
شور ِ تو دارد شب ِ بيداد ِ من
قد ِ زلال ِ تو نصيبم نشد
باغ نشد .  شاخه‏ي ِ سيبم نشد
چند برابر شده کمبود ِ تو
چيست از اين مخمصه‏ها سود ِ تو ؟
چله‏نشيني تو و سي‏پاره من
مصدر ِ کاري تو و آواره من
آينه‏ي ِ خيسم و حيرت‏گري‏ست
چاره‏ي ِ کاري که نه صورت‏گري‏ست
چشمه‏ي ِ روشن !  بـِهـِلم کرده‏اي؟
گوشه گرفتي که ولم کرده‏اي؟
گريه‏تر از آب و گلم کرده‏اي
خون ِ فلک را به دلم کرده‏اي
نکته در اينجاست : فلک يار ِ توست
هر چه خدا هست گرفتار ِ توست
کاش دچار ِ غزلم مي‏شدي
ماه ِ‏ عسل ! ماحصلم مي‏شدي
...
ناطقه‏ام نزد ِ تو خاموش بود
باصره و سامعه بي‏هوش بود
منهزم و منقلبم ساختي ؟
يا نه ! کمي مضطربم ساختي ؟
مي‏کشم از زير ِ زبان ِ تو حرف
حق ِ نمک داشت به جان ِ تو حرف
خاطره‏ي ِ تو بغلم مي‏کند
حوصله‏ات کم‏محلم مي‏کند
تا بگشايم دلک از موي ِ تو
بوسه نچينم به دو ابروي ِ تو
چند سبو باده‏پرستي کنم ؟
چند صبا جاده‏پرستي کنم ؟
بي‏خبرم از همه حالات ِ يار
جبر ندارد خبر از اختيار
پنجره‏باز ِ تب ِ شيرين ِ تو
هست هنوز عاشق ِ غمگين ِ تو
پاي ِ کبوتر به دلم باز شد
قصه از اين مرحله آغاز شد
در طلب ِ تو دلم اي مهربان !
مهرپرستانه‏تر از ديگران ...
شد که خداي ِ خرد آمد به دست
دين ِ بهي آمد و بر دل نشست
از جهت ِ خال ِ تو هندو شدم
عود شدم . سوختم و بو شدم
معتکف ِ معبد ِ بودا شدم
بعد گرفتار ِ يهودا شدم
از پدر ِ عشق مسيحا رسيد
نوبت ِ بتخانه به عيسي رسيد
بعد دويدم که مسلمان شوم
همنفس ِ بوذر و سلمان شوم
بعد رسيدم به خود ِ خسته‏ام
با تن ِ با دوست نپيوسته‏ام
قايق ِ بر هيچ شناور شدم
در عدم ِ خويش تناور شدم
سنگ مزن بر سر و پيشانيم
مرد ِ کمالات ِ پريشانيم
محترمم دار نه دريوزه‏ام
پادشه ِ کشور ِ يک‏روزه‏ام
منتظر ِ مسلخ ِ قانونيم
تبصره‏ي ِ حرمت ِ مجنونيم
مفتعلن مفتعلن بعد از اين
اخم نکن ! حوصله کن بعد از اين
تا کمر ِ تاک شکستي مرا
در گره ِ حادثه بستي مرا
ان که تو را موي‏بلند آفريد
شعر ِ مرا نيز کمند آفريد
بر سر ِ تصميم ِ شکار ِ توام
گر چه خودم نيمه‏شکار ِ توام !
چند غزالي ؟ تو بگو صد هزار
چند پلنگم ؟ تو بيين... بي‏شمار
...
بگذرم اين نامه که تهديد نيست
قطع ِ يقين لذت ِ ترديد نيست
بزم ِ ني و باده که پا مي‏دهد
چوب ِ خدا نيز صدا مي‏دهد
مغفرت اينجاست که تقصير ِ توست
معرفت آنجاست که تدبير ِ توست
عشق بياور که عمارت کنيم
گوش به اين چند عبارت کنيم:
سخت مگيريد که آسان شود
مرد نبايد که هراسان شود


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/۱٠/٩

 

1
خيالت با دل ِ من همسفر باد
به پايش زخم ِ چشمم بي‏اثر باد
مث ِ دنياي  ِ رامين گيسوانت
هميشه در هم و زير و زبر باد !      
2
من اون مستم که فرجامي نداره
به تربت رفته و جامي نداره
ببر دست ِ منو اي پيک ِ دلبر
که اين بازي سرانجامي نداره       
3
دو عالم اين ده ِ پايين و بالاست
صمد يعني من و نقش  ِ تو ليلاست
سر ِ قول ِ خودم هستم نمي‏گم
که حرف ِ اول ِ اسمت سهيلاست !
4
بنازم ناز ِ چشمونت رسيدم ...
به اين شيراز چشمونت . رسيدم
دلم پرپر زد و پرپر شد آخر
به کفترباز ِ چشمونت رسيدم 
5
نگاهت قاصدک شد . نامه‏ام سوخت
گريبونم دريد و جامه‏ام سوخت
تو نامه‏ت گفته بودي هر چه هستم
برم آخوند بشم ! عمامه‏ام سوخت
6
فداي ِ اون نگاه ِ خوش‏فريبت
بذار تا پول بريزم توي ِ جيبت
خدا قسمت کنه روز و شباتو
ميون ِ عاشقاي ِ بي‏نصيبت
7
نگامو گفتني کن نازنينم
تو چشمام آبتني کن نازنينم
اگه امکان نداره دوست بودن
اقلا دشمني کن نازنينم !
8
ديگه در جون و دل پيدات نکردم
در اين مرداب و گل پيدات نکرم
چنان از من بريِدي دل عزيزم
که حتي در گوگل پيدات نکردم !


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/۱٠/۳

 

آینه صدتکه شد و -  ریخت . به تقلید ِ خودم
چشم ِ تو برقی  زد و من -  گم شدم از دید ِ خودم
آن که گمانم که تو بود - آمد و برداشت دلم
گفت : کجا می‏بریم ؟ - گفت :  به امید ِ خودم
دور ِ تو می‏گردم و در- مغلطه می‏میرم و تو
مرکز ِ منظومه ولی - زهره و ناهید ِ خودم
گر تو عذابم نکنی - گرم و مذابم نکنی
اشک بریزد ببرد - سجده به خورشید ِ خودم
پادشهی از ازلم - غرق ِ بهار و غزلم
دست ِ نوازشگریت - بر سر ِ جمشید ِ خودم
ای خنکای ِ تن ِ تو - موسم الطاف ِ خدا !
گفتم و یادت نرود - نوبت ِ تعمید ِ خودم     
جرم و مجازات ِ منی - بوسه ! که شیرین‏دهنی
بوسه ! که خوردم فلک از – این همه تبعید ِ خودم


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٩/۱٢

 

روزگاري‏ست که با ياد ِ تو مستم کم و بيش 
اشک مي‏ريزد از اين گونه به دستم کم و بيش
با شکوه و طرب‏انگيز و برازنده‏ي ِ عشق
در خور ِ خواب ِ پريشان ِ تو هستم کم و بيش
نه همين بهتر از اين بودم و بر فرض ِ مثال
سرو بودم ولي از ريشه شکستم کم و بيش
وَ کلاه ِ تو که تا پنجه‏ي ِ پايم نرسيد
به خيالم که هم از دام ِ تو جستم کم و بيش
غافل از آن که به گردم نرسد دامن ِ تو
از خود از لحظه‏ي ِ آغاز گسستم کم و بيش
طعنه بر من - من ِ کافر -  مزن اي باغ ِ بهشت !
من هم اندازه‏ي ِ خود باده‏پرستم کم و بيش
مرده و زنده‏ي ِ من نيز طلبکار ِ تو نيست
نکته اينجاست که از دست ِ تو خسته‏م کم و بيش
مستحقم بزنم بوسه به دستت که چرا
تهمت ِ عشق ِ خودم را به تو بستم کم و بيش  


يک روز با ستاره گلاويز مي‏شوم
در چشم ِ تو چراغ ِ شب‏آويز مي‏شوم
سنگت پرنده‏هاي ِ مرا مي‏زند به خاک
من بعد از آن مترسک ِ جاليز مي‏شوم
آن‏وقت اگر مرا به اتاقت نمي‏بري
ديوار سقف پنجره يا ميز مي‏شوم
تو اتفاقا از بغلم رد که مي‏شوی 
من هم تنبرکا غزل‏آميز مي‏شوم
موسيقي ِ نگاه ِ تو مي‏سازدم هنوز
مانند ِ هوش و گوش ِ خدا تيز مي‏شوم
اصلا خدا در آخر ِ اين ماجرا که نيست
من بي‏قرار و بي‏سروپا هيز مي‏شوم
فردا به دوره‏گرد ِ خودت مي‏فروشي‏ام
بي‏اعتبار و کوچک و ناچيز مي‏شوم
از من تو مي‏گريزي و در فصلهاي ِ بعد
من با تمام ِ فاصله پاييز مي‏شوم


1
زمين يک تکه‏سنگ ِ بي‏نشونه‏س
فلک با آسموناش بچگونه‏س
شراب ِ خونگيم ! قربون ِ دستت
بغل واکن که گريه‏م بي‏بهونه‏س
2
تومي‏خواي در بري ! اي داد ِ بيداد
رفيقي با من از تو  بر نمياد
ولي دست ِ خداوندت مريزاد
پريزادي پريزادي پريزاد
3
خودت با خنده‏ي ِ ناز ِ قشنگت
صدام کردي به آواز ِ قشنگت
نگفتي چون که بغدادت خرابه...
منو بردي به شيراز ِ قشنگت
4
کبوتر با کبوتر باز با باز...
فقط من موندم و يک چشمه آواز
دلم ماهي شد و بر پايت افتاد
تو هم نيکي کن و در دجله انداز
5
زمينگير ِ زمونه‏م کردي اي عشق !
اسير ِ آب و دونه‏م کردي اي عشق !
به سروستون ِ چشمونت نشستي
انار ِ دونه دونه‏م کردي اي عشق !
6
شدم سيلاب و صحرا هم تو اي عشق !
زدم در موج و دريا هم تو اي عشق !
تو کندي دکمه‏ي ِ پيراهنم را
منم يوسف . زليخا هم تو اي عشق !
7
خدا خواسته که دنبال ِ تو باشم
همه‏ش پيگير ِ احوال ِ تو باشم
سر ِ هفت‏سين ِ تو سر مي‏گذارم
اگه تا عيد ِ امسال ِ تو باشم
8
خدا رو شکر که آزارم نکردي
اسير ِ دست ِ بازارم نکردي
که حرفاي ِ درشت بارم نکردي
خرابم کردي و خوارم نکردي
9
دوبيتي‏باز ِ شاهين ِ نگاهت
شدم تا غربت ِ چين ِ نگاهت
شب ِ حبل‏المتين ِ گيسوانت
نداره ‏روزه آيين ِ نگاهت
10
اگه نامهربون باشي مي‏خوامت
اگه بار ِ گرون باشي مي‏خوامت
اگه بارون ِ دلتنگي بباره
بلاي ِ بي‏اَمون باشي مي‏خوامت 
11
فداي ِ اون نگاه ِ سربه‏زيرت
به قربون ِ دل ِ عاشق‏پذيرت
گدايي از وجودم بر نمياد
تو ميگي پادشاهم يا وزيرت ؟
12
نخوندي نامه و تا کردي امروز
خدايي خيلي بد تا کردي امروز
يه دل داشتم که صد دل عاشقت بود
يه غم داشتم که صد تا کردي امروز


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/۸/۱٠

 

تو مي‏خواستي دلامون دربه‏در شه
جووني تا به پيريمون هدر شه
شبي هم سر روي ِ شونه‏م...نذاشتي
حساب ِ عاشقيمون سربه‏سر شه

مسلمون مي‏شم و اسمت گناهه
خود ِ چشمات حريف ِ لاالهه
مسيحي مي‏شم و دنيا صليبه
يهودي مي‏شم و عشقت کلاهه

سرم را مست ِ جامت کردم اي دوست
دلم را هم غلامت کردم اي دوست
تو هم نام ِ مرا در گردن آويز
که دنيا را به نامت کردم اي دوست

ببين ! رامين به زندونت اسيره
مث ِ بيداي ِ مجنون سر به زيره
ببخشش بوسه‏اي فرداي ديروز
که شايد تا پسون‏فردا بميره

مگه دلداده‏ي ِ غمگين نبودم ؟
من استدلالي ِ چوبين نبودم
صراط ِ مستقيمم : کوچه‏ي ِ تو
ولي از غير ِ مغضوبين نبودم

تو و من جن و بسم‏الله نبوديم
با هم عين کر و لالا نبوديم
دهاتي مي‏شديم اي کاش از اول
مث حالا کلاس بالا نبوديم

بتازون ! اسب ِ بي‏یاله دل ِ من
هواپيماي ِ بي‏باله دل ِ من
گمونم با تموم ِ بی‏قراری
تو رو داره که خوشحاله دل ِ من

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٧/٢۱

 

اگرچه مثل ِ قناری ترانه شد سخنم 
شدم اسير ِ کلاغان و غرق ِ در لجنم
چراغ ِ چهچهه دارد گلوی ِ روشن ِ من
ولي چه فايده ؟ نايي نمانده در بدنم
اگرچه هم‏غزل ِ بيدهاي ِ مجنونم
نسيم ِ صحبت ِ ليلا نمي‏خورد به تنم
در اوج ِ معرفتم با تمام ِ اين احوال 
سفر نمي‏برد از سرزمين ِ بی‏وطنم
غرور ِ من به طواف ِ تو آمد و گم شد
ولي به سرو ِ بلندت وفا نمي‏شکنم
به نازکاي ِ حضورت در اين خيال ِ غريب ...
قسم ... که حرمت ِ چندين شراب‏خانه منم
به احترام ِ غمت ايستاده خواهم مرد
که با صلابت ِ جنگل تو را صدا بزنم
مديترانه‏ي ِ شوقم ! شکوفه‏ي ِ ارسم
اگر ترانه نخوانی چگونه جان بکنم ؟
کرانه‏هاي ِ نگاهم سواحل ِ ارسند
تنت جزيره‏ي ِ کيش است . اگر به هم برسند ...
تو آن فلات ِ لطيفی که موج و دريا نيز
به شوق ِ دامن ِ عطفت رفيق ِ خار و خسند
کبوترانه‏ترين خوشه‏چين ِ چين ِ توام
ترانه‏باز ِ لبانت که فصلي از هوسند
بهشت ِ گم‏شده‏ام ! آيه‏ای فرو آور ...
که ميوه‏های ِ خدا ترد و تازه و ملسند...
اگر عزيز ِ تو بودم ...چگونه يادت رفت
که هم‏غبار ِ عبورت دو چشم ِ ملتمسند؟
به جذر و مد ِ اميدت ( که بادبانم سوخت
در ابرهای ِ بهاری که با تو هم‏نفسند )
به گريه‏های ِ نهانی ... شبانه دل بستم
که خنده‏های ِ نجيبت پرنده در قفسند
تو ای زلالي ِ مضمر ! مرا ببين که هنوز
تمام ِ دار و ندارم  خسارتی عبثند
فداي ِ چشم ِ سياهت ! گريز…پا شده‏ای
به عزم ِ ديدن ِ آنان که هيچ ِ هيچکسند ؟
در اين خيال ِ پريشان نشسته باش و بپوش
لباس ِ خاطره‏ها را اگرچه مندرسند
هزار نقشه کشيدم که در بغل بکشم ...
تو را چنانچه غزلهاي ِ عاشقانه بسند
به فرض ِ آن که لبت بوسه‏گاه ِ شعر ِ من است
به هرم ِ همت ِ پاکت قسم مرا بپسند


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٦/٢٠

دو تا ترانه ... هزار تا عاشق

 

تو سرزنده موندی و من سر به زانو
نمی‏خواد بپرسي -  برای ِ چه ؟ بانو!
لب ِ بوسه بودم - که چشمامو دوختی
نفهميدم آخر - منو چن فروختی
نه جوشيده‏اشکم - نه پوشيده‏فرياد
اگر هق‏هقی بود - هم از گريه افتاد
شنيدم که انگار -  تو هم بي‏قراري
غزل برمي‏داري -  شبا هم بيداري
نگو نه! دروغه - تو هر چي شنيدي
تو اي غير ِ ممکن - خدا رو چي ديدي؟
تو رنگين‏کموني - دلم آسمونه
تو نامهربونی - ولی عاشقونه !
تصور کن اما - دل آيينه‏ي ِ توست
هنوزم هوادار ِ بي‏کينه‏ي ِ توست
من از قصه سيرم - تو دستات اسيرم
اگر زنده باشم - اگر هم بميرم
چنان بي‏دريغم - هنوز عاشقونه
که انگار نگاهت - هنوزم همونه

 
بازم مي‏خوام ببخشمت – دنبال ِ يک بهونه‏ام
بايد بياي به ديدنم - ببيني (که) عاشقونه‏ام
هر جوري خواستي عزيزم - يادته رنجوندي منو
خاکسترم عاشقته - با اين که سوزوندي منو
وقتی تو تنهام مي‏ذاري - حوصله‏ي ِ کي سر مي‏ره؟
آخه تو که نمي‏دوني - انگاري قلبم مي‏ميره
دوباره توي ِ سينه‏ام - وقتی مياي هوا مي‏آد
به حرمت ِ غزل قسم - انگار خود ِ خدا مي‏آد
من با کی هم‏زبون بشم ؟ ستاره‏ها که عاشقن
کاشکي مث ِ اونا بشم مست و رها که عاشقن
از خود ِ من نمي‏دونم - با تو کی مهربون‏تره؟
واسه کبوتر ِ نگات - چشم ِ کی آسمون‏تره؟


 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٦/۱٤

 

برای قاصدک سوخته

ميدانها بيهوده مي‏چرخند
بر هيچ خياباني
نام ِ تو نقش نخواهد بست .
 
لعنت به علايم ِ راهنمايي
هرچه به تو نزديکتر شدم
فاصله‏ي ِ بيشتري نشان دادند .

وقتی چشمهايت مهربان بودند
به هر هتلي مي‏رفتيم
دو ستاره بيشتر داشت .

چهارده سال ِ پيش
در همان ايستگاه ِ قطار
عينکم مرا براي ِ هميشه گم کرد .

حالا که اين دوريم از هم
فاصله‏ي ِ بيشتري بگيريم
شايد آن طرف ِ دنيا به هم برسيم .

چرا گريه کنم؟
حرمتم را نشکسته‏اي
دلم مهم نيست .

چه دادگاه ِ قشنگي !
چکش را دقيقا
به عدالت مي‏زنند .

اگر قول مي‏دهي ...
پنجره را تميز کني
دفتر ِ شعرم را به تو مي‏بخشم .

خودم که در خاطرت جايي ندارم
نامم را
به حافظه‏ي ِ همراهت بسپار .

بي‏تو پير نمي‏شوم
چون روزي هزار بار
مي‏ميرم و زنده مي‏شوم .

منصفانه جدا مي‏شويم
تو برای ِ خودت زندگي مي‏کني
من براي ِ خودم مي‏ميرم .

آقايان ِ کفتار ! خانمهاي ِ کرکس !
لطفا نوبت را رعايت کنيد
ضمنا من هنوز زنده‏ام .


اي دوست
شعرم متبرک به نگاه ِ تو و لبهاي ِ من اي دوست !
تا از تو بگيرد به چنين حيله ... طلبهاي ِ من اي دوست !
زلف ِ تو دليل ِ نفس ِ ساز ِ خداوند ِ بهشت است
در چنگ نيفتد هم از گونه سببهاي ِ من اي دوست !
من عاشق ِ چشمان ِ توام  باز کنی يا که ببندي
هرگز تو جدا مي‏شوي از اصل و نسبهاي ِ من اي دوست !؟
من يهوه‏ي ِ مصلوب ِ اهورايي ِ بوداي ِ تو بودم
اهريمن ِ من سوخته در آتش ِ تبهاي ِ من اي دوست !
حالا تويي و من به پرستشگريت غرق ِ نمازم
با عشق که پر مي‏کشد از رنج ِ عصبهاي ِ من اي دوست !
گفتي که دلم ؟ زنگي ِ مستي‏ست فريبش نخوري آه
دزديده تو را آن همه از قصه‏ي ِ شبهاي ِ من اي دوست !
مهماني ِ الطاف ِ تو اين گوشه اگر نيست کجا هست ؟
بگذار بنوشد غم ِ عشق ِ تو طربهاي ِ من اي دوست !

 

سوره‏ی ِ مرمر
از شب دل ِ من چند سپيدار جدا بود
از بس که نگاه ِ تو خيابان ِ خدا بود
ای کاش که چون آمدی و پرده کشيدند
يک پنجم ِ يک پنجره هم نوبت ِ ما بود
لاقيدم و لامذهب و لا هر چه به جز تو
در مزه‏ي ِ ضرب‏الملس ِ خاک و هوا بود
ای تازه‏ترين سوره‏ی ِ مرمر ! چقدر عشق
با نرمی ِ آغوش ِ تو از ريشه رها بود !
گفتم که چه رامشگری ِ ساکت و گرمی !
بر قامت ِ چندين کلمه رنگ ِ صدا بود ؟
با مست‏ترين حالت ِ دستور ِ زبانها
بازار ِ اشارات ِ تو در بيع و شرا بود
من نذر ِ تو بودم که خدا روي ِ زمين ريخت
تقصير ِ تو ای دوست در اين قصه کجا بود ؟
...
در خواهش ِ ديدار ِ دگربار ِ تو ای يار !
کارم همه شب بارش ِ باران ِ دعا بود


حرمت نشكسته
اي نان و نمك خورده و حرمت نشكسته !
اي قلب ِ من از كينه و تهمت نشكسته !
اي در بغلم مثل ِ نسيمي ننشسته !
هر آينه سنگيني ِ حيرت نشكسته !
اي رفته ولي رشته‏ي ِ مهرم نگسسته !
خاكسترم از آتش ِ حسرت نشكسته !
اي برده به يغما نفسم را و غزل را...
با اين همه بي‏حوصله قيمت نشكسته !
خوب است بداني كه هنوزم نفسي هست
آن دل كه شكستي به حقيقت نشكسته
بر سرو ِ  فرو‏ ريخته  هم هست اميدي
با زخم ِ تبرها كه قيامت نشكسته
نفرين به من و هر چه گناه است و ثواب است
در شارع ِ عشقت كه شريعت نشكسته
بي‏شائبه دردی  كه منم عاشق چشمت
يك بوسه هم اين گوشه‏ي ِ عزلت نشكسته

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٦/۸

 

 

از شب دل من چند سپيدار جدا بود

از بس که نگاه تو خيابان خدا بود

ای تازه ترين سوره ی مرمر ! چقدر عشق

با نرمی آغوش تو از ريشه رها بود

گفتم که چه رامشگری ساکت و گرمی !

بر قامت چندين کلمه رنگ صدا بود ؟

با مست ترين حالت دستور زبانها

بازار اشارات تو در بيع و شرا بود

من نذر تو بودم که خدا روي زمين ريخت

تقصير تو ای دوست در اين قصه کجا بود ؟

...

در خواهش ديدار دگربار تو ای يار !

کارم همه شب بارش باران دعا بود

 

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٥/۱٥

راجع به راجب

سلام .
1 - لحظه‏اي به كلمه راجب دقت كنيد . از كجا آمده است ؟ آيا اسم فاعل رجب است ؟! نه . اين همان عبارت راجع به است .ما اينچنين ياد گرفتيم . حالا در جستجوي گوگل راجب را در صدها سايت ببينيد! من شخصا مدتهاي مديدي‏ست در حيرت تحول سريع در املاء اين عبارت به سر مي‏برم !
2 - معني مضموم چيست ؟ كلمه يا حرفي كه حركت ضمه دارد ؟ ...اين يكي از معاني آن است .  معاني ديگر آن مذموم و مضمون است !
3 - در مورد كلمه پاكات كه با وجود حرف پ ثابت ميشود عربي نيست اما جمع مكسر عربي روي واژه‏اي لاتين است چه نظري داريد؟ ( قابل توجه اگهي‏دهندگاني كه اغلب هم سازمانهاي دولتي و شركتهاي معتبر و پرادعا هستند ! )
4 - حالا ميتوانيد كمي بخنديد و برويد . خدانگهدار !
5 - اگر به خواندن ادامه داده‏ايد به اين فكر كنيد كه در كنار شادماني به خاطر تعداد زياد كاربران و توليدكنندگان اطلاعات اينترنتي فارسي شايد بد نباشد كمي هم  نگران آينده زبان فارسي باشيم .
6 - تخمين ميزنم سطح تحصيلات بيش از نود در صد كاربران اينترنت در ايران بالاتر از راهنمايي  و سطح تحصيلات بيش از نود و پنج در صد توليد كنندگان اطلاعات فارسي زبان اينترنت بالاتر يا مساوي ديپلم  باشد . پس ما نميتوانيم چنين مسائلي را با كم‏سوادي كاربران اينترنت توجيه كنيم! بلكه بر عكس سواد اين افراد كه اغلب پشت كنكوري - دانشجو - مهندس -  معلم يا داراي تحصيلات دانشگاهي هستند از متوسط سواد جامعه بالاتر است . يعني اگر سواد و فرهنگ اين قشر فرهيخته را آيينه‏ي كل جامعه فرض كنيم خيلي هم خوش‏بينانه عمل كرده‏ايم .
پس با خوش‏خيالي بگوييم كه اينترنت آيينه سواد و فرهنگ جامعه ماست ... آيينه‏اي كه شعار نمي‏دهد و دروغ نميگويد و آمار جعلي سر هم نمي‏كند . اما يادمان باشد اوضاع كل جامعه از جامعه اينترنتي‏مان خراب‏تر است!
خاطره‏اي يادم آمد : يك روز در شمال همين تهران كه پايتخت كشور است براي خريد روزنامه به يك كيوسك روزنامه‏فروشي رفتم . همان موقع خانمي كه فقير هم به نظر نمي‏رسيد از آن روزنامه‏فروش پرسيد: روزنامه‏ي كثيرالانتشار داريد ؟ گفت : نه و آن زن رفت ... من داشتم از تعجب شاخ در مي‏آوردم . پرسيدم روزنامه‏ي كثيرالانتشار چي هست و چرا گفتي نداري ؟ گفت : خيلي از مردم و فقط موقع اعلام نتايج كنكور چنين سوالي مي‏پرسند !!!
7 – در مورد فرهنگ : مقايسه بييندگان سايتهاي مسخره و مستهجن  كه صدها يا هزاران برابر سايتهاي مربوط به فرهنگ اعم از دانش و پژوهش و هنر و دين و اخلاق است خود گوياي همه چيز است اما من در ادامه اين بحث اين موضوع را به امان خدا رها مي‏كنم !
8 - در مورد غلطهاي رايج در اينترنت يك نكته غم‏انگيز قابل اشاره است و آن اينكه با جستجو در گوگل مي‏بينيم بسياري از اين دسته‏گلها توسط سايتهاي مربوط به دولت -خبرگزاري‏ها و روزنامه‏ها و نشريات رسمي و معتبر –هنرمندان و پژوهشگران دانش و فلسفه و تاريخ و تمدن و ... به آب داده شده است . خودتان جستجو كنيد و ببينيد ! با كلمات غلط بيمه‏گذار و خبرگذاري شروع كنيد بد نيست .
9 – نكته ديگر اين كه به دليل ترتيب قرار گرفتن حروف فارسي روي صفحه‏كليد اين اشتباهات را نمي‏توان اشتباه تايپي ناميد !!!
10 - نتيجه وحشتناك : جامعه جوان ما در حال كم‏سواد شدن است! نمي‏گويم كم‏سواد بوده‏است چون مي‏دانم نبوده‏است ! قابل توجه اينها: -آموزش و پرورش  -وزارت علوم -فرهنگستان -متوليان خودخوانده فرهنگ جامعه -دوستان عزيزي كه فقط دنبال پالايش (فيلتر‏كردن) هستند ...
11 - اگر كسي ميخواهد اين تحقيق را ادامه بدهد در هنگام جستجو در گوگل يادش باشد : اول اينكه گوگل كلمه‏هاي فارسي برعكس را هم پيدا ميكند ! كه نبايد حساب شود . مثلا من با جستجوي تساعد ( شكل غلط واژه تصاعد ) ديدم گوگل عبارت دعاست را هم حساب كرده است . دوم اينكه گاهي نويسنده عمدا كلمه‏اي را غلط نوشته است . سوم اينكه گوگل ممكن است عبارت مورد نظر ما را در صفحات زبان ديگري مثلا عربي هم پيدا كند كه نبايد حساب شود . چهارم اين كه گاهي عبارت يا كلمه غلطي كه گوگل پيدا و محاسبه مي‏كند در واقع درست بوده است . مثلا شبه شكل غلط شبح است اما در عبارتهاي شبه‏رسانا يا مسافرت يك‏شبه درست است اما گوگل تفاوت اينها را باز نمي‏شناسد .
12 - گزارش پژوهش :  تقسيم‏بندي غلطهاي مرسوم در اينترنت (يعني جامعه) از اين قرار است :
1 – 12  : اشتباهات دستوري مانند آوردن را در انتهاي جمله توصيفي (كتابي كه فرستادي را خواندم! به جاي كتابي را كه فرستادي خواندم) و مانند حذف  بيمورد فعل (به كلانتري اطلاع و ماموران اعزام و مظنون را دستگير كردند !... البته ماموران اعزام و موفق به دستگيري مظنون شدند درست است چون فعل اول به دليل يكسان بودن با فعل دوم قابل حذف است)
توضيح : به نظر من علاقه مفرط به اين هر دو اشتباه اوج تفاهم آحاد ملت و دولت ما از خرد تا كلان است ! يعني گمان نمي‏كنم در هيچ جاي ديگر در هيچ مورد درست يا اشتباهي اينقدر هماهنگ باشيم!
2 – 12  : استفاده بي‏مورد از واژه‏هاي غيرفارسي كه معادل فارسي مناسب و مرسومي دارند : سرچ به جاي جستجو – ديتا به جاي داده
توضيح : اصرار بي‏مورد فرهنگستان و صداوسيما بر استفاده از كلمات جايگزيني كه دير پيدا شده‏اند مانند رايانه (به جاي كامپيوتر) و دورنگار و دورنويس (به جاي فاكس.  دو تا كلمه ! چند نفر به يك نفر؟) و چرخ‏بال و بال‏گرد  (به جاي هلي‏كوپتر) تاثير عكس دارد .
توضيح تصويري : قاچ زين را بچسب ... اسب‏سواري پيشكش
3 – 12  : سرگرداني در املاء كلمات خارجي ( تلوزيون يا تلويزيون ) و حتي فارسي ( زرتشت يا زردشت - كوروش يا كورش : خوب است كه اين هر دو نفر آدمهاي مهمي بوده‏اند ! هنوز معلوم نيست اسمشان را بايد چگونه بنويسيم !)
جالب اين كه كلمه كورش در هر دو شكل آن 8000 مورد در اينترنت پيدا شد و كلمه خفن 9000 مورد !  البته به نظرم موفقيت طراحان و كاربران كلمه خفن و خصوصيات خود  اين كلمه از نظر موسيقيايي و راحتي تلفظ و ... بايد توسط فرهنگستان مورد بررسي قرار گرفته و در واژه‏سازي‏هاي بعد از اين استفاده شود تا شاهد اختراعاتي مانند عبارت خودرو بزرگ جمعي (به جاي اتوبوس) نباشيم.
4 – 12  : اشتباهات مربوط به نحوه تلفظ : راجب (به جاي راجع به . 1800 مورد در اينترنت پيدا شد ) – دردودل(به جاي درد دل)- دردوسر ( به جاي دردسر) – بالطبع (به جاي بالتبع . البته هر دو عبارت درستند ولي معاني متفاوت دارند . بالطبع يعني طبيعتا و بالتبع يعني در نتيجه)
5 – 12  : عبارتهاي پوچ و مسخره : لازم به ذكر است (به جاي شايان يادآوري‏است . دوستان عزيزي كه همچنان مايلند طرفدار لازم به ذكر باشند بهتر است روي حرف ك علامت ساكن بگذارند) ايفاد مي‏گردد ( به جاي تقديم مي‏شود) حول و حوش ( به جاي پيرامون . ضمنا اين عبارت شبيه حول وحوش به معني اطراف وحشي‏هاست!)
6 – 12  : كلمات فارسي كه به صورت عربي تغيير مي‏يابند :  بي‏رويه  خوبيت  گاها  گزارشات(16000مورد!)  پيشنهادات(37000مورد!) پاكات
7 – 12  : كلمات در معني غير درست : پليس به او مظنون شد يا مشكوك شد ( به جاي پليس به او ظنين شد)
8 – 12  : املاء غلط كلمات (اكثرا در مورد كلمات عربي و نشان‏دهنده اينكه آموزش معلمان عربي در مدارس راهنمايي و دبيرستان بازدهي در حد صفر دارد!)
دسته من! يا كتابه تو! (دست من . كتاب تو : اين اشتباه به طرز غريبي در حال گسترش است . عبارت وبلاگه من را جستجو كنيد و ببينيد!)  متغيير(متغير) مرحم(مرهم) توجيح(توجيه) حظور(حضور) طلقي(تلقي) مضموم(مذموم يا مضمون!) سپاس‏گذار و بيمه‏گذار و خبر‏گذاري و خدمت‏گذار و نمازگذار و گذارش (كه بايد با گزار نوشته شوند . چون فعل گزاشتن معني به جاي آوردن و گذاشتن معني قراردادن يا اجازه دادن مي‏دهد ضمنا اشتباه در جهت عكس هم ديده مي‏شود ... گذشتن هم با اين دوتا فرق ميكند پس گذار يا گزار به جاي گذر غلط است : اگر گذارت اين‏طرف افتاد ) تعوري(تئوري) زره(به جاي ذره) مرغوم(مرقوم) خاروبار(خواربار) حول شدن(هول شدن) اجهاف(اجحاف) مغابله(مقابله) شباحت(شباهت) ملاحزه(ملاحظه) غيافه(قيافه) مغايسه(مقايسه) منازره(مناظره) نامهرم(نامحرم) تساعد(تصاعد) شبه(به جاي شبح)
يك پيشنهاد : معلمان عربي به جاي اين همه تاكيد بر صرف فعلهاي معتل و اعراب كلمات در جملات عربي قدري هم دانش‏آموزان را با ريشه كلمات عربي كه وارد فارسي شده‏اند (و بسياري هم در اصل از فارسي گرفته شده‏اند) آشنا كنند . مثلا كالبد فارسي كه در عربي به صورت قالب درآمده است ... كانون كه به صورت قانون وارد عربي شده است و ...پرديس كه به صورت فردوس وارد زبان عربي شده‏است ...
معلمان ادبيات فارسي به جاي واداشتن بچه‏ها به حفظ تاريخ تولد و وفات آدمها و نام كتابهايشان و معاصرانشان قدري آنان را با ريشه و لطافت و زيبايي كلمات فارسي سره آشنا كنند : شهريار يعني يار مردم شهر ... پروردگار يعني پرورش‏دهنده...

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٥/٥

 

سلام .

عاشقانه
خیال ِ خوبت اگر بی‏بهانه بنشیند …   1
در این ترانه‏ی ِ من  (عاشقانه)  بنشیند
دوباره دف بزنم - شادمانه – کف بزنم
که پا شود …که برقصد…وَ یا نه ! بنشیند
تو هُرم ِ شعله‏ور ِ دودمان ِ من بودی
بیا به خوش‏قدمی تا زمانه بنشیند  2
(بدون ِ واسطه‏ای خواستم ببینمتان…
نه این که چرخ ِ فلک در میانه بنشیند)
بیار باده که حد خورده‏ی ِ نگاه ِ توام
که درد ِ خوردن ِ این تازیانه بنشیند
به جان ِ پنجره‏ها قول می‏دهد رامین
که با ادب بشود ! عاقلانه بنشیند
هزار و سیصد و پنجاه و یک : جوانه زدم 3
که عشق در غزلی بی‏کرانه بنشیند
کبوتر ِ تو منم سالهاست منتظرم
که توی ِ دام ِ شما چند دانه بنشیند :
لبت به وزن ِ شب آمد نشست در غزلم
چنان که شاپرکی روی ِ شانه بنشیند
لبت که اسم ِ مرا ناشناس بگذارد
هزار بوسه در این اختلاس بگذارد : 4
هزار خوشه‏ی ِ گندم …هزار مزرعه سوخت
که بر لبم مژه‏ات طعم ِ داس بگذارد
چقدر دزد ِ نگاهم پیاله در گرو ِ
جواب ِ مسئله‏ی ِ عام و خاص بگذارد؟ …
به رنگ ِ چشم ِ خودت می‏خورم قسم ( که نداشت…
دلی که در طبق ِ اقتباس بگذارد ! ) : 5
اگرچه آخر ِ خطم هنوز می‏خواهم...
که دست‏خط ِ تو : مُهر ِ خلاص بگذارد
خودم همیشه کمک می‏کنم به طالعتان
که توی ِ دست ِ شما برگ ِ آس بگذارد
وَ این که در قفسهِ ی سینه‏ام خیال ِ شما 6
سفر کند … بنشیند … اثاث بگذارد!
( خیال ِ خوب ِ تو را با من ِ خراب چه کار ؟
خدا کند که برایم کلاس بگذارد )  7
بگو به عکس ِ قشنگت که حرف در دهن ِ
همین ترانه‏ترین انعکاس بگذارد
هزار صفر ِ تهی‏‏دست دارم از کرمت :
شماره‏ای که برای ِ تماس بگذارد …  8
چه اشتباه ِ قشنگی ! اگر که فرض ِ شما
مرا به جای ِ حریم ِ لباس بگذارد
ونوس ِ هندسه‏ی ِ عاشقانه‏ات چه شود
تن ِ مرا و تنت را مماس بگذارد ؟
برقص ! تا که بلرزد تمام اقیانوس
وَ لحظه‏لحظه نمازم سپاس بگزارد
بتاب بر تب ِ چشمم . چرا؟…غ ِ ماه ِ قشنگ
دو تا سه‏تاره چرا در هراس بگذارد ؟ 9
به خوابم آمده‏ای . من سلام یادم…کاش
هوای ِ گریه برایم حواس بگذارد
به دامنت زده‏ام چنگ ِ گریه‏ها که بمان .
اگر شلوغی ِ این التماس بگذارد…
که بشنوی که یکی عاشق ِ شما شده است
چه درد ِ مشترکی عاشق ِ شما شده است !
اگر چه مرمر ِ لطفی ! چقدر یادت هست …
که دست ِ پُرترکی عاشق ِ شما شده است ؟
چقدر نامه فرستادم و نفهمیدی …
دوباره قاصدکی عاشق ِ شما شده است !
تو پشت ِ دست ِ خدایی ! برنده‏ای ! چه عجب
که حاکمانه تکی عاشق ِ شما شده است ؟
دلیل پشت ِ دلِیل آفریده‏ام . تو نگو … 10
دلم … دلم الکی عاشق ِ شما شده است !  11
فرشته‏های ِ مقدس فدای ِ پیرهنت !
چه سیب ِ با نمکی عاشق ِ شما شده است !
به مادرانه‏ترین رود با کنایه بگو … 12
که مرد ِ بی‏کلکی عاشق ِ شما شده است ! 

 1- حضرت مولوی :
ز تو هر هدیه که بردم به خیال ِ تو سپردم
که خیال ِ شکرینت فر و سیمای ِ تو دارد
راستی (عاشقانه) اسم همین غزل یا ترانه است .
2 - یعنی زمانه زبانش را کوتاه کند و سر جایش بنشیند
3 - سال تولد من . یعنی خودم را تحویل گرفته‏ام !
4 – یعنی هزار بوسه در پرونده این اختلاس بگذارد ! ضمنا در این غزل دو بار قافیه با من راه نیامد با تغیر تغییرش دادم تا ادب بشود .
5 - یعنی رنگ چشم تو با من به جای اخلاص اقتباس دارد ؟
6 - در "قفسهِ‏ی سینه‏ام"  ی  ساکن است - شبیه به محاوره.در شعر کلاسیک سابقه دارد
7 - کلاس گذاشتن دو معنی متضاد دارد : فخرفروشی یا تحویل گرفتن
8 - شماره تلفنی که با هزار تا صفر شروع میشود !
9 -  چراغ و ستاره در داخلشان کلمات چرا و سه‏تار دارند !
10 - آفریدن اشاره به خدا در بیت قبل و فرشته ها در بیت بعد است ضمنا   "تو نگو "  معنی  "در حالی که"  هم میدهد که معنی آن کم وبیش متضاد معنی اصلی‏ست .
11 - "دلم الکی عاشق ِ شما شده است" در ادامه مصراع قبل محسوب می‏شود یا خارج از آن ؟ یعنی در مجموع شاعر قبول دارد که دلش الکی عاشق شده است یا نه ؟
12 - به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد . به رودها که در من جاری بودند . به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصلهای خشک گذر می‏کردند . به مادرم که شکل پیری من بود ... (فروغ فرخزاد)
راستی در این بیت رود معنی عزیز هم می‏دهد و کلک غیر از فریب وسیله‏ای برای حرکت در آب هم هست !

****************
ضمنا اصلا قبول ندارم که زبان شعر یا باید فخیم باشد یا ساده  و کلمات شعر یا سنتی باشد یا مدرن و سبک شعر یا خراسانی باشد یا عراقی باشد یا هندی و فضای شعر یا شورانگیز باشد یا تلخ  . گمان می‏کنم ظرفیتهای زبان مانند سازهای مختلف یک آهنگ اگر در یک توالی دلنشین و به جا استفاده شوند کاملا سازگارند چنانکه ما نمیتوانیم فقط با استناد به این که یک آهنگساز از بیشتر از یک ساز استفاده کرده کارش را رد کنیم ! حتی در یک صحبت معمولی هم اگر دقت کنیم کم و بیش نوساناتی از نظر تقسیم‏بندی‏هایی که گفتم قابل مشاهده است .  من دارم سعی می‏کنم به یک نقطه تعادل مناسب برسم که در انجا من خودم باشم و البته ادعا نمی‏کنم که رسیده‏ام .این توضیحات را برای آن گفتم که شعرم را راحتتر و دقیقتر نقد بفرمایید  . مثلا به جای یکنواخت بودن زبان که در این شعر طولانی خسته‏کننده میشد میخواستم رشته دیگری پیوستگی شعرم را حفظ کند که احساس ناشی از تصویرها و تشخیصها بود که بدون استثناء در تمام بیتها جریان داشت  ( تشخیص به معنی آن که در نگاه شاعرانه شی یا مفهومی مجرد شخص تصور شود ) . می‏خواهم به من بگویید آیا شعرم جوششی به نظرتان رسید یا کوششی ؟ آیا از خواندن آن خسته شدید یا نه ؟ آیا با نظرم موافق هستید یا نه ؟ ...


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٤/٢٧

 

قاصدک سوخته

تا معجزه آورد در آيينه نگاهت
پيغامبر ِ کفرم و آيين ِ نگاهت
اي من به تعاليم ِتو خشنود و غزل نيز
پروانگيم در شب ِ شيرين ِ نگاهت !
امروز موفق شده‏ام زهر بنوشم
با لذت ِ تکرار ِ مضامين ِ نگاهت
از ياد ِ قشنگت تو مرا برده‏اي اما
پس کيست در اين گوشه‏ي ِ غمگين ِ نگاهت ؟
تقصير ِ تو هم نيست ... ولي با چه دليلي
دل مي‏چکد از خوشه‏ي ِ پروين ِ نگاهت ؟
حاشا که به دريا زده باشد دلم انگار ...
صحرا زده در خيمه‏ي ِ سنگين ِ نگاهت
هرگز به سلامت نتوان عشق ِ تو ورزيد
بايد که جگر دوخت به کابين ِ نگاهت
دزدانه‏تر از قاصدکي سوخته‏ام من
تا بگذرم از سايه‏ي ِ پرچين ِ نگاهت


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٤/٢

 

ماه ِ نتابيده
بشكن قفس ِ حسرت ِ بي‏بال و پري را
يعني كه همين نيمه‏بشر نيمه‏پري را
نيمي كه منم آفت ِ اين مهر گياهم
شايد نپسندي تو چنين بي‏ثمري را
اي ماه ِ نتابيده به چشمم ! ببر از من
هر روز به تاراج دو سال ِ قمري را !
بردار خودت را به هزار آينه از من
تا زل بزنم بيشتر اين ديده‏وري را
من نذر ِ تو بودم كه خدا روي ِ زمين ريخت ...
آهسته‏ترين عصمت ِ اين بوسه‏گري را
بادا...بودا...باده‏ي ِ آباد ِ تو از من
رگ مي‏بُرَد و مي‏بَرَد اين خيره‏سري را
اي لذت ِ آغاز ِ مزامير ِ تماشا !
كي مي‏شود از من تو بيابي خبري را ؟
آغوش ِ تو كي با تن ِ من گرم بگيرد ؟
آن گونه كه يك پنجره آه ِ سحري را ...
بر من - من ِ درمانده – دري باز كن اي عشق !
تا هفت فلك بخشمت اين دُر ِ دري را

رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/۳/۱٩

 

سلام

خبر خوب : دوست شاعر جديدي پيدا كرده ام كه نام و نام خانوادگيش درست مثل من است يعني رامين خسروي (رامين خرسندي نام مجازي من بود ) و شعر مطلب قبلي از ايشان است . شايد كتاب شعر مشتركي با هم چاپ كنيم ! تازه يك پسر عمو به نام آقاي امين خسروي هم داريم !

خبر بد : ديگر يك نظر هم حلال نيست
چرا؟
پاسخ الكي : چون در اين زلزله بازار بهتر است به جاي نظربازي به فكر محكم سازي خانه هايمان باشيم
پاسخ اصلي : چون وبلاگ من مزاحم پيدا كرده بود !

خبر خنده دار : نقطه چين هاي شوراي همكاري خليج فارس ادعاي مالكيت جزيره هايي را تكرار كردند كه اسناد مكتوب با قدمت چند ده قرن مالكيت ايران را بر آنها ثابت ميكند در حالي كه از تاسيس امارات كه اسمش هم به اندازه كافي خنده دار است چند سالي بيشتر نميگذرد !
تحليل:
ز شير شتر خوردن و سوسمار ...
پيشنهاد : جزيره ها را چند سال به اسرائيل اجاره بدهيم . رگ خواب اينها دست پسرعموهايشان است ! بگذريم ...

گفتگو
عرضم به حضورت كه...   - چه بي معرفتي تو !
قربان نگاهت كه... - عجب هفت خطي تو !
شايد كه شبيه تو شدن چاره ي كار است ...
- تا اين كه ببينم به كدامين صفتي تو !
من؟ خوب و بدم مثل شراب دم صبحم ...
- آنقدر زلالي كه پر از مغفرتي تو !
آويخته ام بر سر زلف تو دلم را ...
- اي دوست دلاويزترين معصيتي تو !
آن شب كه نجيبانه ترين شعر خدا بود ...
- ديدم كه سزاوار كمي مرحمتي تو !
تصميم گرفتم غزل آباد تو باشم ...
- گفتم كه ...خرابات نشين غلطي تو !

خواهش
تبناك هواي توام اي خواهش لبريز !
من مولوي و شمس تو و اين همه تبريز !
تو مشتري و من زحل و دايره خاموش
در نقطه اي از باغ درختان غزل خيز
هر آينه سرشار تماشاي تو بودم
آنقدر كه در آينه تصوير تو هم نيز ...
برخاست به پرسشگري اين همه تشويش
در هيات يك پنجره ي باز دل انگيز
پس چنگ زدي بر دلم انگار كه جنگ است
من كشور ايرانم و تو لشكر چنگيز !
بازآ كه به يغماي تو آغوش و برم سوخت
در فصل غرور تو شدم اين همه پاييز
رگهاي من از شوق سفر فاصله دارند
سوسو بزن اي خاطره ي گرم دلاويز

 


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٢/٢۸

 

سلام اينبار با يه شعر ازسالهای پيش دوست جديدو هم نامم اقای

                     رامين خسروی

            از بچه های فيروز ابادفارس

در خدمت دوستان عزيز هستم اميد وارم مورد قبول واقع شود و اما شعر :

 

                           

                           خون زرد

 

اتاق/ خون زرد /فرشهای خيس خيس

تمام من / تو / او....ولکه های خودنويس


پسين/ قطار روی ريل /هفت شنبه ها

شيوع درد / قتل عام دختری نفيس


وبعد کودکی شبيه من ترانه ام

که رفته تا وقوع مرده شور و هی بليس


وبعد تر ...دو استکان قهوه با شراب

شراب تلخ تلخ:مثل هر چه نيست


وبعد بعدتر ...شيوع ارتحال زن

شما مخاطبين محترم /واين پليس

که سالهاست عاشقست


ا


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٢/٢٤

 

سلام . امروز ده تا غزل و دو تا رباعي و دو تا ترانه از توي کيس کامپيوترم پيداکردم

غزل اول
آمدم بگويم عشق...آمدم بگويم من ...
عاشقانه‏ها گم شد در عبارتي الکن
مثل ِ اين : " هوا امروز آنقدر که آلوده‏ست
يک ستاره پيدا نيست تا رسد به يک سوزن ...
ياد ِ ليلي و مجنون ياد ِ خسرو و شيرين
ياد ِ ويس و رامين ...من ...تو ... منيژه با بيژن"
گفتم اين که آسان است : چند بيتي از حافظ
بعد او چه مي‏گويد؟ چشم ِ مادرم روشن
( اين نمي‏شود . آرام ! فکر ِ آبرويت باش )
توي ِ ذهن ِ من مي‏ريخت رودخانه‏اي از کن
پس بگو : چه مي‏دانم ...ساعت ِ سه ِ هر شب
توي ِ خواب ِ شيرينت او نشسته با دامن
( نه ! نمي‏شود ...شوخي با نگار ِ نازک‏دل؟
خوب...اگر بدش آمد؟ نه ! نمي‏شود ...اصلن )
يا بگو که باغ ِ گل  نامه‏بر نمي‏خواهد؟
قاصدک بزن جاي ِ دکمه‏هاي ِ پيراهن
خو گرفت چشمم با قامت ِ زلال ِ تو
آخرش شکستم در ... اين نبرد ِ تن با تن...
آهوانه مي‏چينم روي ِ هم نگاهت را
نرگسانه مي‏غلتي  روي ِ شطي از سوسن؟
( بعد اگر بگويد : "تو خسته‏اي خداحافظ"
گريه‏ات اثر دارد؟ روي قلبي از آهن؟ )
هرگزانه‏تر فکري ! نقشه‏اي خيال‏انگيز!
مي‏گذشتم از قلبش مثل ِ دودي از روزن
با تمام ِ اين احوال حيرتي هراس‏انگيز
توي نبض ِ من مي‏زد تازيانه بر توسن
نصف ِ من تلف مي‏شد نصف ِ ديگرم مي‏مُرد!
در عدالت ِ گنگ ِ ماهرانه‏ي ِ يک زن
...
اي شراب ِ دست‏آموز! لوبياي ِ سحرآميز!
ابر ِ ديگري دارد ريشه مي‏زند در من
حرف توي ِ حرف آورد : کوچه‏ي ِ علي‏چپ کو؟
بي‏خيال ِ حالم شد با وجود ِ فهميدن
داستان ِ عشقم را روزنامه‏اي دزديد:
عابري تصادف کرد با چراغ ِ چشمک‏زن

غزل دوم
او:
بردار از اين فاصله ... ديوار ِ خودت را
تا گم نکني عکس پريوار ِ خودت را
من:
آن ديو و پري هر دو به فرمان ِ تو بودند
با فلسفه توجيه نکن کار ِ خودت را
او:
من هيمنه‏ي ِ عشق به بازار ِ تو بردم
رندانه شکستي سر ِ بازار ِ خودت را
من:
از هر نفس ِ من طرب‏انگيزتري تو
از من بـِسِتان اين همه تکرار ِ خودت را
او:
سهم ِ من و تو کاهي و کوهي‏ست کشيديم
من بار ِ خودم را و تو هم بار ِ خودت را
من:
همسايه‏ي ِ سرو ِ تو نشد بخت ِ بلندم
کوتاه نکن قامت ِ ايثار ِ خودت را
حيف ِ تو عزيزم ! که در آغوش بگيري
اين عاشق ِ فرسوده به آزار ِ خودت را

غزل سوم
من شور و شري ندارم اي عشق!
ديگر خطري ندارم اي عشق!
از گريه‏ي ِ من ترانه برخاست
هم‏بغض ِ تري ندارم اي عشق!
تو حيّز ِ انتفاع ِ عمري
من هم ... ضرري ندارم اي عشق!
روزي غزلم ستاره مي‏سوخت
حالا اثري ندارم اي عشق!
جز معجزه با اجازه‏ي ِ تو
ديگر هنري ندارم اي عشق !
من فاصله‏ي ِ زيادي از تو
تا دربه‏دري ندارم اي عشق!
معشوقه کجاست ؟ در چه حال است؟
اصلن خبري ندارم اي عشق!
آموخته‏ي ِ نوازشم کن
تا بال و پري ندارم اي عشق!
من خالي ِ خاليم . صداقت...
يا حيله‏گري ندارم اي عشق!
دارم چمداني از خيالش
اما سفري ندارم اي عشق!
بايد بفروشمش ! خيالي...
جز پيله‏وري ندارم اي عشق!
از ريشه زدن ملولم اينجا
اما تبري ندارم اي عشق!
هي شاخه به شاخه مي‏رسم تا...
آنجا که سري ندارم اي عشق!
شرمنده‏ام از همين که قلب ِ
رنجيده‏تري ندارم اي عشق!

غزل چهارم
با هجرت ِ بي‏حاصل ِ ايلات ِ نگاهت
هرگز نرسيدم به نخيلات ِ نگاهت
در باغ ِ غزل مي وزد ابروي ِ تو و نيست
تا دورترين فاصله هيهات ِ نگاهت
چشمان ِ تو بستند گره در گره آواز
تا من نبرم راه به حالات ِ نگاهت
در من هوسي نيست سزاوار ِ تو ؟ آيا...
کافر نشدم در خور ِ آيات ِ نگاهت؟
تقصير ِ من اين است که هر روز نبردم
زندان ِ خودم را به ملاقات ِ نگاهت؟
شايد به غريبانه‏ترين صورت ِ ممکن...
من گم شده‏ام مثل ِ محالات ِ نگاهت
شايد...بله...شايد...پُر ِ ترديد و گمانم
مهمان ِ توام با دو خرابات ِ نگاهت

غزل پنجم
مستم و باده‏ي ِ تو سيلي ِ محکم دارد
من کيم؟ خواب و خيالي که تو را کم دارد
در حجاز ِ هوس‏آغوش ِ تو حجي‏ست عظيم
تشنه‏اي چشم به آرامش ِ زمزم دارد
چه کنم ؟ رو به که آرم که بهاي ِ تو گذشت
از هزاران هوس و قيمت ِ عالم دارد
غرق ِ تعميد ِ خودم . نوبت ِ باران ِ تو نيست ؟
در هوايي که چنين حالت ِ نم نم دارد
شرمگينم که غرورت نپسنديد مرا
شادمانم که به اندازه‏ي ِ من غم دارد
نم نمک بهتر از اين شو که خدا يارت باد
رسم ِ عاشق‏کُشي اين نيست خم و چم دارد:
چشم بگشا که غزلهاي ِ من آغاز ِ تواند
بعد حواي ِ لبت اين همه آدم دارد

غزل ششم
السلام ! بانوي ِ لحظه‏هاي ِ باراني!
اي الهه‏ي ِ عشق ِ قصه‏هاي ِ يوناني!
هر چه اتفاق افتاد هيچ‏کس نمي‏داند
بعد از اين چه خواهد شد؟ مرگ ِ من ! نميداني؟
حال من ؟ ...بله ... خوب است...مثل ِ صبر ِ ايوب است
با خيال ِ شيرينت گريه‏هاي ِ طولاني
حال من بحمدالله مثل ِ اين که بهتر شد
با گلايه‏اي از تو با کمي پشيماني
شعله‏ورتري از من ؟ بي‏خبرتري از من؟
اي دريغ ِ دردآور! مثل ِ خواب مي‏ماني
( توي ِ خواب هم بايد  من برنجم از دستت؟
گريه‏ام درآوردي  تا مرا ببوساني !)
بوسه‏هاي شرم‏آگين ! با حجاب ِ اسلامي !
مي‏پرستمت تا صبح  با همين مسلماني

غزل هفتم
مي‏سُرايدم شعري  با زبان ِ تنهايي:
کاش من برافتم با  دودمان ِ تنهايي
من شبيه ِ دردم ...آه ...من شبيه ِ پايانم
قبل از اين و بعد از اين  داستان ِ تنهايي
رشته‏کوه ِ بينالود غصه‏هاي ِ دردآلود
روي دوش ِ من آمد  کهکشان ِ تنهايي
آيه‏هاي ِ شيطاني  جاودانه مي‏بارد
بر زمين ِ غمگين و آسمان ِ تنهايي
رو به قبله مي‏ميرد  عاشقي که من بودم
پله پله مي‏ميرد  نردبان ِ تنهايي
بر کرانه پهلو زد  هر چه موج و دريا بود
توي دست ِ تسليمم : بادبان ِ تنهايي
اي هميشه خوب ِ من ! سر به شانه‏ام بگذار
از بهار ِ آغوشت  تا خزان ِ تنهايي

غزل هشتم
با تو دارم راه مي‏آيم هنوز...
سر به سوداي ِ تو مي‏سايم هنوز...
سايه‏سار ِ بيد ِ مجنونم ولي
زير ِ بار ِ عشق ِ ليلايم هنوز...
اي گل ِ زيباي ِ من ! هي مي‏رود
خار توي ِ چشم ِ شبهايم هنوز...
مي‏وزاني يک نسيم ِ تازه بر...
من که سرگردان ِ صحرايم هنوز...
مي‏چکاني بوسه بر شعري که هست ...
بر زبان و روي ِ لبهايم هنوز؟
اي طلبکار ِ تنت آغوش ِ من !
اي گرفتارت سراپايم هنوز...
من سزاوار ِ توام يعني همين...
عشق تعيين مي‏کند جايم هنوز

غزل نهم
عاشقم . عشق ِ تو دارم . دگرم چيزي نيست
شده‏ام باده‏ي ِ نوشين . هنرم چيزي نيست
چه کنم ؟ رو به که آرم ؟ که بهاي ِ تو گذشت
از هزاران هوس و سيم و زرم چيزي نيست
يا خودت را برسان منتظر ِ من ننشين
خسته‏ام . توشه‏ي ِ راه ِ سفرم چيزي نيست
يا بزن تير ِ خطا بر تن ِ بيهوده‏ي ِ من
هيچ انديشه مکن . بال و پرم چيزي نيست
با غمت دل سپر ِ جان ِ تهيدست من است
تو توکل به خدا کن . سپرم چيزي نيست
روزگاري به بلنداي ِ فلک آمد و رفت
من هنوز اين همه خونين‏جگرم ... چيزي نيست

غزل دهم
کي قرار اين بود و کي بود اين قرار؟
انتظار و انتظار و انتظار
ابرهاي ِ انتظاري آمدند
اشکبار و اشکبار و اشکبار
عشق مثل ِ کودک ِ دلبند ِ من
بي‏قرارو بي‏قرار و بي‏قرار
عشق بازي مي‏کند با تابها
تابدار و تابدار و تابدار
اين خزانها حاصل ِ تدبير ِ توست
بي‏بهار و بي‏بهار و بي‏بهار
وصف ِ من بي‏روي ِ زيباي ِ تو چيست؟
داغدار و داغدار و داغدار
مي‏کشيدي دامن از دست ِ من و
روزگار و روزگار و روزگار
من نه يک تن ... صد هزاران عاشقم
بي‏شمار و بي‏شمار و بي‏شمار

رباعي اول
از بس که لبم ترانه مي‏بارد و عشق
از روز و شبم ترانه مي‏بارد و عشق
من هستم و جام . احتياجي به تو نيست!
دارد طربم ترانه مي‏بارد و عشق

رباعي دوم
نفرين به تو اي خراب ِ غمگين اي عشق!
اي کافر لامذهب ِ بي‏دين اي عشق!
در آينه‏ام کج بنشين ! راست بگوي
يک چند دروغ ِ تـُرد و شيرين اي عشق!


ترانه اول
عشق ِ من توي ِ نگاته . عشق ِ من تو قصه‏ها نيست
مي‏دونم قابل ِ تعارف ... يه دل ِ بي‏سر و پا نيست
اول ِ اسم ِ من انگار توي ِ زنجير ِ تو مونده
حالا تقصير ِ تو هم هست ... همه‏شم کار ِ خدا نيست
چن ساله عاشق ِ توام؟ فکر مي‏کنم صدساليه...
ترانه‏ها ساکتن و جات تو غزلهام خاليه
ما دو تا خط ِ موازي ... به تو من رسيده بودم
تو هنوز مثل ِ سپيدار... ولي من خميده بودم
حالا تو خاطره‏هاتم  ديگه دستاي ِ تو سرده
ولي باز نگاه ِ گرمي داره دنبالت مي‏گرده

ترانه دوم
اول ِ گريه زاريم ... آخر ِ بي‏قراريم
اين روزا از بهونه‏ي ِ عشق ِ تو هم فراريم
کسي به فکر ِ من که نيست . تو فکر کار ِ خودمم
تو لحظه‏هاي ِ گم شدن ... تو انتظار ِ خودمم
حالا گذشته هر چي بود... تقصير ِ تو يا هرکي بود
دلم مي‏خواد صدات کنم ...تو اين غزل تو اين سرود
حالا منو يادت که هست ؟ همون که عاشق ِ تو بود
مي‏خواي بري برو ولي ... بدون که عاشق ِ تو بود
دوس نداري بگم هنوز...عاشقتم؟ دروغ مي‏گم
برو . ببين . منتظرن ... من به تو هم دروغ مي‏گم
ترانه‏هامو پس بده . شعرامو از يادت ببر
شاعر ِ خوبي پيدا کن...کتاب ِ شعرشو بخر
من غزلم پر از غمه ... خنده‏هامم پر از غمه
شاعر ِ خوب زياده و عاشق ِ خوب خيلي کمه


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/٢/۱٠

 

علامتي كه هم اكنون مي شنويد آژير سبز است و معنا و مفهوم آن اين است كه همتون براي عصر شعر 19 ارديبهشت دانشكدهء آقاي محسن باقرلو و خانم زهرا باقري شاد دعوتيد !! پس لطفا با دقت و حوصله نكات زير رو بخونيد :
1)     زمان : ساعت 4 الي 7 بعد از ظهر شنبه 19 ارديبهشت 1383
2)     مكان : تهران ! _ پل گيشا _ خ جلال آل احمد _ جنب بيمارستان شريعتي _ دانشكدهء علوم اجتماعي دانشگاه تهران _ تالار ابن خلدون .


سزاوار ِ نگاهت
رسيدم به نهايت - به اين ميکده‏حالي
ولي رد ِ تو هم نيست . چه تخمين ِ محالي:
خداوند ِ غزلهام  به چشم ِ تو قسم خورد
که از من نگريزي . چه تضمين ِ زلالي :
فقط باده‏نمازي‏ست ! شب ِ شعبده‏بازي‏ست !
که صد مرحله دور است .  از آيين ِ خيالي :
نه درباره‏ي ِ عشقم . نه آواره‏ي ِ دردم .
سفرنامه‏‏ي ِ تلخم . در اين دور و حوالي :
به جز ياد ِ عزيزت - که باران شد و گم شد
رفيق ِ سفرم بود . غم ِ بي پر و بالي :
چه هم‏سيب ِ عجيبي - نصيب ِ هوسم شد!
سزاوار ِ نگاهت - نبودم .  چه ملالي؟


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/۱/٢۳

 

عذرخواهي
حيف است غزل اين همه مهجور بماند
ما عاشق ِ هم ... رابطه بدجور بماند
با آن که صدا مي‏شود آغاز ِ تو باشد
خاموش‏تر از من - من ِ رنجور - بماند
بگذار صدا را بزنم رنگ ِ لب ِ تو
تا آينه در آينه‏ام شور بماند
پس حوصله کن . حرف بزن . مثل ِ خدا باش
تا سهم ِ من از روشنيت نور بماند
اي بخت ِ من اقبال ِ تو ! حتي اگر آنجا...
در دورترين نقطه‏ي ِ لاهور بماند
من يک سر ِ سوزن دلم از ياد ِ تو کندم
تا چشم ِ تو از گريه‏ي ِ من دور بماند
حالا پرم از دلهره‏ي ِ اين که نگاهت...
انگار که مامورم و معذور ... بماند

صبحانه
آيا تو پيدا مي‏کني؟ از جان ِ من جانانه‏تر
از عشق روزافزون ِ من    تحسين برانگيزانه‏تر
تا بگذرد از آب وگل   تا با هزاران خشت ِ دل
سازد خراباتي چنين   از چشم ِ تو پيمانه‏تر
با من بيا تا سادگي   تا حدي از دلدادگي
اي جاي ِ تو در قلب ِ من   از کعبه هم بتخانه‏تر! 
تا آسمان زيبا شود   تا آب ونان زيبا شود
اي ياد ِ تو در سفره‏ام   شيرين‏تر و صبحانه‏تر! 
دستم پر از بيچارگي   تقدير ِ من آوارگي
تا مردن يکبارگي   سُر مي‏خورم ديوانه‏تر
حالا تويي از من رها   من ماندم و انگاره‏ها
با حجم ِ  موهومي که هست   از آرزو ويرانه‏تر


رامین

پيام هاي ديگران ()

۱۳۸۳/۱/۱٧

براده های روح

دل ندارد هيچ اين جلاد مرگ

ور دلش بودی حجر بگريستی ( مولوی)

وبلاگ دکتر سید حسن حسینی : براده های روح را ببينيد

در قفسم آينه ای نصب کن

تا پر و بالم دو برابر شود


رامین

پيام هاي ديگران ()

               



دوستاني كه اخيرا پيداكرده‏ام
آخرين و تنهاترين غزل.امين خسروي
آبي‏معصومانه . معصومه‏باغيان
اديپوس.کاوه بهبهانی
آيدين جواهريان
بازهم اين عاشقانه سهم ديوار است.محمد
بيستون دل . نغمه
تانگو درتوفان.بابك‏صحرايي
تکرارهم‏که فرمان نميتابد.محمدرضا شالبافان
رقص موج غزل.رضا سيرجاني
عقده‏های‏تا‏هميشه‏ بسته‏در‏گلو . غزل کريمی
غزل غزل . محسن ناصحي
كانون شعروادب شريف
كويرانه . سارا
گلرخسار
مزار لاله زار.يعقوب ابراهيمی
وبلاگ دو نفره .ناصر و نادر نامدار
دوستاني كه جديدا مطلب نوشته‏اند


فهرست تمام دوستان عزيز به ترتيب حروف الفبا‏

آخرين و تنهاترين غزل.امين خسروي
آبشاران
آبي‏آسماني.ليلا
آبي‏معصومانه . معصومه‏باغيان
اتاق 203 .امير مرزبان
آتش به همه عالم زد.علي يزداني
احمد شاملو
اخبارهفتگي ادبي ازاينترنت.محمد سرشار
اخوي
ادبستان . هادي‏محمدزاده
آدمک . مرتضي قاسمي
اديپوس.کاوه بهبهانی
آرامترين ساحل عشق.آرام دل
آرکاداش.غلامرضا خسروشاهي
ازآتش از لب تو.ناصرحامدي
اسپريچو . علي ميرافضلي
آسمان هفتم
اشعار احسان
اعدامي و قفس . پوريا سوري
آقا کلاغه . مجيد
اکسير
الفباي باران.وحيد اميري
آن صدای حزن‏آميز مرگ.هومن حقيقت
اندوه
اندوه مهربان .مريم رزاقي
انديشه نو.مژده غضنفري
آيدين جواهريان
اينجا آسمان آبي تر است
باران شعر.حيدر ميراني
بارون.هاشم کرونی
بازهم اين عاشقانه سهم ديوار است.محمد
بچه ها! بيرون قرن چندم است.بابک دولتي
براي دلم.امير
برو دارمت.امير قافله
بگذار بگذريم.محمود ذبيحی
‌بلاگنما
بوتيمار.محمد
به انديشه آبي فکر کن.نيما
به تو تکيه می زنم که ستاره حايل‏نيست.نيماعابد
بيست قدم تا صفر.بهمن ساکي
بيستون دل . نغمه
بي سرزمين ترازباد.حسن عليشيري
بيصداترين همصدا.سهيل فرامرزي
پرسه‌های عاشقانه در آيينه
پرنده‌اي‌ كه فراموش‌كرده‌پر‌دارد . مهدی نقی پور
پرنده‌ي كوتاه.بهمن ساكي
پرواز آواز.پروانه
پشت ديوارها.راضيه ايماني
پيغام باد صبا . اعظم ابراهيمي
تانگو در توفان.بابك صحرايي
ترانه بانو
ترانه‏هاي برفي
ترلان
ترنم پرواز
ترنم مردي از کوير.مسلم فدايي
تشنه‏ترازسراب.زينب چوقادی
تکرارهم‏که فرمان نميتابد.محمدرضا شالبافان
تنها ميان تنها.شاعر کوچولو
تو حتی خدا را کلک می زنی .احسان جوانمرد
جارچي شعر و ادب
چريک . هادي مهري خوانساري
چشمان تو شناسنامه‌ي من‌است.سيدجعفرعزيزي
چوپان.حسن قريبي
چهار فصل ناتمام.محسن اشتياقي
چه وير.مجله شعر ايلام
حالا يه نفس عميق.مرجان و زهرا
حرفي از جنس حضور.آرياکورش پارسي
حس‏ها وانديشه‏ها .جهان
حضرت غزل.حنيف‏اورسجی
خانه عروسک.راحله
خانه‏ام ابري است.نيايش
خون‏خامه.هاني رضوي
خيابان ارديبهشت . علی‏اصغر‏طاهری‏نيا
خيس در سكانس صفر.علي ياري
داستان گو
داوران.جهانبخش داوراني
دختران فاطی خانوم
در محضرملك‏الموت.جلال سميعي
در مسير رود.فاضل نظري
دردنامه‏ها.محمد کارگر
دريايي .امين بزرگي
دفترچه‏ممنوع . دريا
دل رويايي كوير.ليلامهرانفر
دلتنگي‏هاي صبا
دلتنگيهاي يک‏شبه‏مرد.عليرضاسبزئی
ديدنيها.مهدي شيخ پور
رابعه.محبوبه ابراهيمي
راز مگو .مهران
رازدار
رباعي.هادي محمدزاده
رقص‏درسلول‏انفرادي . يغماگلرويي
رقص موج غزل.رضا سيرجاني
روح آزاد
روح جهنمي.روح الله ساريجلو
ريوار . ژيلا رضايتي
زيباترينم.کتي بهرامي
ساده مثل آب .مهتا
ساده دل
ساحل بي دريا
سالهاي تاکنون.عبدالجبارکاکايي
ستاره شب . اسمر
ستاره صبح. زهره تابنده
ستاره مشرقي.هاشم
ستاره‏هاي کاغذي.محمدرضاميرزايي
سلبيناز
سنگچين.سعيدبيابانكي
سوگلي
سياوشون.محسن حاتمی
سياه مست.فاطمه فروغيان
سياه مشق .حميد
سيميازه.م مهركان
شاعرشب.نسرين
شاعرانه. سعيدي راد
شاعرانه‏ها.سيامک بهرام پرور
‌ شاعري
شام غريبان
شب با روز.رامين خواجه پور
شب بو.ايلشن جلاسي
شبيه خودم.ليلا خجسته راد
شبيه تو
شروع . علي هوشمند
شعر امروز ديار بيستون. جليل آهنگرنژاد
شعر روز .ش پگاه
شعر روز.ضيا قاسمي
شعرسپيد.نويد حلمي
شعروعشق وسياست.غريبه
شعر و فرياد و آرزو.ترانه ميلادي
صادقانه.محبت مهربان
صوفيست.محمدرمضاني فرخاني
ضد حال
عشق آغاز تمام سوره‏هاست. داروک
عشق عليه‏السلام.عليرضا قزوه
عطربهار نارنج
عطر شب بو
عقده‏های ‏تا‏هميشه ‏بسته‏در‏گلو . غزل کريمی
غريبه‏اي فرياد مي‏زند
غزل امروز.ابراهيم اسماعيلي
غزل امروزافغانستان.آتش آذريان
غزل پست مدرن.مهدي موسوي
غزل غزل . محسن ناصحي
غزل متفاوت
غزل معاصر . فرهاد صفريان
غزلسرا.صالح دروند
فراموش خانه.حديث
فرخار. رضا محمدي
فرشته‏هاهم عاشق ميشوند.زهراباقري شاد
فرهنگستان
فريادي در سکوت.فتاح بحراني
فيفيل
قاصدك سوخته.احسان پرسا
کاربافو . مسعود ناصري
کارگاه شعر واران
كانون شعروادب شريف
کبوتر و ياس.سيما
کتيبه زخم . مرتضي پاريزي
کرگدن . محسن باقرلو
کشکول.سالک
کلاغ‏زرد ‏روي‏سيم . سارا‏خوشكام
کوچه رند.سعيد
كويرانه . سارا
گاهی دلم برای خودم.رضا
گلاره ونارنج طلا.گلاره جمشيدي
گلرخسار
گولزنا .علي بهمني
ليلاي ليلي
ماه عسل.امير اسماعيلي
ماه مانا.آرش
مجهول
مرثيه دل ديوانه
مزارلاله زار.يعقوب ابراهيمی
مژگان بانو.مژگان عباسي
مسافر سرزمين آرزوها
مسافر کوچولو
مستانه‏ها. الهام
مفشو . سعيد
مفهوم سبزخشکساليها.رضا کرمي
من آفتاب . سعيد خليفه‏پور
من در اين آبادي
من يادداشت کنيد لطفا . فريده
مه آلود . پيمان سليماني
مي‏خواهم‏ خودم‏باشم . پرياکشفي
نازبانو
نسل سبز.حامد
نويسنده
نيروانا.فاطمه حق ورديان
نيلوفر مرداب . سحر
نيمکت چوبي
واران.جليل صفربيگي
واحه‏اي درلحظه. فريبا
وبلاگ دو نفره .ناصر و نادر نامدار
وداع فاني
وقتى توبامن نيستى.مريم کاوه
وكيل عاشق.مريم
هرکس به طريقي...فاطيما
هزار اسم قلم خورده.مهدي فرجي
هفت سنگ
هفته‏نامه شب شعر.آرش‏عليزاده
همين و تمام . ندا
هوالحی القيوم.عادل
هومن
هيچ کس هيچ کس
يادداشتهاي مسيح
يار دبستاني.جواد وکيلي
يكتا
يک‏جرعه‏غزل.نغمه مستشارنظامي
يمگان.سيد ضيا قاسمي

ليست‏ترانه‏ها
ليست‏رباعي‏ها
ليست‏همه‏شعرها