|
۱۳۸٧/۸/٢٦
١- در مردی و مردمی که هیچند در ریش و سبیل بیحسابند آن شیرزنان ِ معرفت دار والاتر از این سه تا جنابند از غیرت و آدمیّت ای جان! کم کن سخن این که در عذابند زین خانمکان چه مَرد جویی؟ بگذار که کشکشان بسابند : سرپوش ِ خطای ِ همدگر...ها! این هفتخطان خطای ِ نابند چون کرم اگر به هم بلولند صد پیلهی ِ جاهلی بتابند گه معتقد ِ درستی ِ شب گه منکر ِ نور ِ آفتابند ای شعر ِ من ای که وحی ِ عشقی! دیدی که چه گند و بدجوابند؟ این جلبکیان ِ رشوهدرحلق کی غرق ِ صدای ِ پای ِ آبند؟ این جانوران که دزد ِ جانند کی واقف طوطی و غُرابند؟ این مردهخوران ِ پوستتامغز کی فارق ِ کرکس و عقابند؟ کی فرقدهندهی ِ خیانت... ...با گرم نوشتن ِ کتابند؟ خاکا به سر ِ پر از تهیشان با آن که سری پر از عتابند نفرین به تمام ناطبیبان کز دیو و ددان ِ درحجابند با آن که شکسته استخوانم گشتند که مدرکی بیابند! آن چهرهی ِ من! اگر که چشمیست. این کور و کران چه پرخطابند! یک مُشت گلی که جان ندارند در مُشت زدن چه پرشتابند! با هر دو ببین سلام گفتم در پاسخ ِ آن نگو شلابند دانسته نشد زبانشان چیست کز این کلمه...در اضطرابند معلوم نشد مرامشان چیست افیونزده یا پر از شرابند؟ افیون ِ من: این دو چشم ِ شیرین اینان دو سه سیخ ِ بیکبابند من: مست ِ شراب ِ نیروانا اینان دوهزارسالهخوابند من دزد ِ خدایگان ِ عشقم اینان دلهدزد ِ بیطنابند ای مردم ِ چشم ِ خونی ِ من! نامردمکان فقط حبابند ای پیرهن ِ دریدهی ِ من! این شرمدریدگان خرابند واپای مرا حقیقت اینجاست فرزند من! این همه سرابند *** واپای=بسیار دیدن و پاییدن، همریشه و هممعنی با وفی و وفا در عربی شلاب=شلاپ=شالاپ=هم ریشه و هم معنی سیلی و slap در انگلیسی=صدای سیلی و مشت ... شلاب در اینجا اشارتی هم با شل+ آب دارد.... غراب=کلاغ واقف=وقوف دارنده=داننده=تشخیصدهنده فارق=فرق دهنده=تشخیصدهنده... هم ریشه ی پار و پرت فارسی و far انگلیسی به معنی دور و جدا
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱۱ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٧/۸/٢٤
سلامی چو بوی خوش آشنایی...برآن مردم دیدهی روشنایی درودی چو نور دل پارسایان...بر آن شمع خلوتگه پارسایی
ای نگواراد مرا ... باده بدون ِ کرمت شادی ِ عشق تو زدم...ریشه به گلزار ِ غمت زلف ِ تو نازک کمرا!...یکسره آشفت مرا از ته ِ این قصه درآ...من که به سر میبرمت غرق ِ "چهخواهم" دل ِ من...مات ِ "چهگویم" لب ِ تو دور ِ تو میگردم اگر...نه ننگارد قلمت کاش خرامان شودی...سروهی ِ سرو ِ قد ِ تو! کاش فراوان زندی...روی ِ دو چشمم قدمت! قلب مرا پاره مکن...بیشتر آواره مکن خوش بنشین. چاره مکن...گرچه مسیحاست دمت چارده و بیست تویی..هرچه گرامیست تویی چلچلهی ِ ماه ِ توام...هالهی ِ دور ِ حرمت * "چهخواهم" = تردید ..."چهگویم"=بهت و بیتصمیمی ... چنانچه "چهدانم"=مجهول آنجا که مولوی فرموده است "چهدانمهای بسیار است...لیکن من نمیدانم" "سروه": همریشه و هممعنی با "سترون" و "save" و "سپردن" به معنی "محفوظ و باکره" "شودی" و "زندی" : وجه التزامی-شرطی-مردد-امر محترمانه-آرزویی از "شود" و "زند"
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤۱ ق.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٧/٤/٢
سلام ای پریشانی شیرین! ای حلاوت غمگین! ای تمام تمام تبار من! منم اکنون این پای بر آستانه تو نهاده و سر به سودای تو ساییده. آن من ِ در خود فرو سوخته ، حالیا ققنوس وار به تماشای دیدارت از خود برخاسته است. مرا که به فرسودگی مهر نمازم برگیر. سنگ بر سر و پیشانیم روا مدار که تمام تن و جانم از تو سرشار است. این جهان و هرچه جهان ِفرودست و فرادست ِ آن است با تمام اهریمنان این جهان ها همه تار عنکبوتند پس نفسی حق کن و یاریم کن تا فقط یک نفس بزنم تا ببینی که این تارهای ِ دروغ ِ پیوسته در پودهای ِ نیرنگ ، چگونه به سادگی فرو می ریزند یادت هست یکبار در گوشت زمزمه کردم که: "نام خود نهاده ام بر تو نشسته ام ... زیر سایه ای که هست از تو بر ضمیر و جان میشود تو را ندید؟ میشود تو را نخواست؟...میشود اگر رسد این زمین به آسمان؟" یادم هست که تو ای مهربانی ِ در هیات انسان! در پاسخ بی کلامی مرا بوسیدی و رفتی! آری ! تو را به نام خودم نامیدم که آن اهریمنان و دیوان خناس وقتی طلسم بر من و تو میخوانند ناچار از آن باشند که بپذیرند من و تو یکی هستیم یعنی: "ان یکاد" در دوستی من و تو نام متبرک خود توست ای نیمه ی گم شده ات خود من! یادت هست یک بار برایت سرودم که: "شنیده ام به وجودت گزند کوچکی آمد؟...سپند روی تو گشتم که ان یکاد بخوانی" آمده ام تا ببرم تو را بدان دیار که سینه ام سپر هر غصه و گزند تو باشد ای نازنین! باری ! به نیت تو شرابها در خوشه های سر شاخه ها ریخته ام که نگو... از آتش اندیشه برایت شمع ها و شعله ها و دامها چیده ام که مپرس... از مزرعه های شوقت خرمن ها گرد آورده ام که ببین... در ذرات جهان شور تو زدم ...این شد که دفها تو را فریاد میکنند و نیزارها برای تو شیرین می شوند... تنها این جهان رویایی من است که شایسته توست... آن دیوان و ددان را فروبگذار که شایسته همنشینی تو نیستند و در خور دیدار تو نیستند و حتی شایسته آن که نام تو را بر زبان جاری کنند، نیستند و اصلا نیست در نیستند "اندک اندک زین جهان هست و نیست...نیستان رفتند و هستان می رسند" آری! به تبرک عشق سوگند که من با تو هستم تا هستم آمده ام ببرمت ...نیامدی بدزدمت...چه می فرمایی؟ علاج درد مرا جز آتش چه می توانی دانست ای سرچشمه ای که خورشید آینه ی تو می گرداند! ای میوه ای که بهشت از یک دانه بوسیدنت می روید! و ای زلالی معصوم که رودخانه ها به حرمت تو تبخیر میشوند تا ابر و بادها به کاغذی از تو برسند! زیبایی صفت تو نیست! مهربانی وصف تو نیست! قامت تو آراسته تر از این هاست تو خود ، صفت زیبایی هستی. توصیف مهربانی هستی. ای مهربان خوشگل من! نگرانم باش! و یادت باشد که این سخنها که گفته آمد ، می دانستم که میدانی فقط قلم زدم تا نگویی نگفتم
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٠ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٦/٧/۱٩
سلام . حالا بیخیال مطلب قبلی یعنی آن ماده سگ که مثلا مادر کوروش شاهزاده قصه ماست ای دل! بنشین که خوب خوابت بکنم شیرین و شراب-در-شرابت بکنم یا اینکه همان قضای تقدیر خودت... یعنی بگدازمت...کبابت بکنم ¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٧ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٦/۳/۱
السلام و قدری عشق...السلام و اینسوتر در سایت محترم <آوای دل> نکته ای بود که خاموشیم را شکست... هرودوت یا هم پیاله هایش نام <اسپاکو> یا <اسفاکو> را - که نامی ایرانی و نام دایه کوروش بوده است- <سگ ماده> معنی کرده اند... من نوشتم: سلام . هرودوت بیجا کرد که اسفاکو را به عنوان "سگ ماده" معنی کرد...هر چه بدبختی داریم از دست این منابع نادان و دروغزن برخی چون هرودوت است. (کو) یا (اوکو) پسوند اسم خاص است و چه بسا (ک تصغیر و تحبیب) و به معنی (دوست داشتنی) باشد... هنوز در گویش یزدی میگویند (علوک)یا (حسنوک) یعنی (علی کوچک و دوست داشتنی)و (حسن کوچک و دوست داشتنی)... این (اوک) به شکل (اوس) انتهای اسامی خاص به زبان یونانی هم راه یافته است مثل (جالینوس) و نقش اعراب زبان عربی را برای آنها دارد ... توجه کنید که حرف (سی) هنوز در انگلیسی (س) یا (ک) خوانده میشود و حرف (اکس) که در اصل (غ) و گاهی (خ) بوده است به سبب ناتوانی برخی فرنگیها در تلفط (غ) و (خ) به صورت عجیب (گ+ز) یا (ک+س) تلفط میشود (مثل میغ که در واژه های آمیغ و آمیخته فارسی هست و آنان میکس میخوانند) ...(اسپا) یا (اسفا) می تواند همان (سپی) در (سپید)و (اسپاکو) یا (اسفاکو) همان (سپیده دوست داشتنی)باشد...(اسپا)می تواند به معنی (نوزاد ، پسر ، فرزند) و (اسپاکو) به معنی (نوزاد و فرزند دوست داشتنی) باشد...احتمالات دیگری هم هست مثلا (اسپاکو=سپاسا)! سپاس یعنی چی ؟ یعنی تشکر! پس (اسپاکو) یعنی (سپاسگذار)... حتی معنی (سی+پاک+و=خیلی تمیز=طاهره) و (زیبا+کو=زیبای دوست داشتنی) هم دور نیست! ...اما معنی (سگ) به دلایل زبان شناسانه و فرهنگی کم احتمال ترین است...برخی از این یونانی های کم دانش هر جا در فارسی (اسپ) دیدند (اسب) معنی کرده اند البته اینجا هرودت (اسپک) را معادل (سک) و در نتیجه (سگ) فرض کرده است یعنی (پ) را به آسمان سوت کرده است ... ما هم چرندیات آنها را هی نقل می کنیم... ================================================= دوست عزیزم علی مهربانانه نظر مفصلی در این باره نوشت: سلام دوست گرانمايه ! درمورد اين ايتيمولوژی يا ريخت شناسی واژه کنجکاو شدم ..اولندش! من کار با هرودت ندارم که چه گفته به هر حال او يک تارخ نگار يونانی است ودر ۲۵۰۰۰سال قبل مطالبی را نوشته و طبيعی است که در تاريخ جانب قوم خود را می گيرد ... ۲- گفته ای که معنی سگ به دليل زبان شناسانه و فرهنگي کم احتمال ترين است ...اتفاقا من با قسمت فرهنگی نوشته شما موافق نيستم و دليل دارم ...چون سگ در آيين های قبل از اسلام نجس نيست و حتی در مراسم تدفين مردگان برای مباح وجایز بودن مسیر جنازه می بایست سگی آن مسیر را طی کندو این طی مراسمی است به نام آیین <<سگ دید>> رجوع کنید به آخر کتاب اوستا گزارش دکتر جلیل دوستخواه ....دومندش!چرا امپراطوری ماد را تا حد یک اتحادیه سیاسی پایین می آوریمگر سند ها از قبیل سفالینه ها و خط نوشته هاو ....باستان شناسی را قبول نداری مگر کتیبه داریوش درمورد ماد را باور نمی کنی....در ضمن زبان مادی شاخه ای از زبانهای ایرانی غربی است است که شما از آن به عنوان <<اصطلاح خنده دار نام برده اید >> اتفاقا شما اطلاعی از زبانهای هندو ایرانی ندارید و می خواهید کتاب در باره اش بنویسید ...و اما بعد...رابطه ماد با پارس خويشاوندی است نه با ايلام ...زيراکورش نوه دختری آستياک آخرين پادشاه ماد است زيرا ماندانا دختر آستياک استو اين دوتيرهی آريايی بدون جنگ و خون ريزی در همديگر ادغام می شوند و امپراطوری هخامشيان را تشکيل می دهند....واما زبان مادی و سایر شاخه های زبان های ایرانی چه ربطی به زبان ترکی دارند !زيرا زبان ترکی يک زبان مهاجر است و تا قرن سوم در ايران خبری از آن نيست در زمان سامانيان برای مسايل نظامی برای اولين بار از غلامان ترک مناطق آن سوی ماورا نهر استفاده کردندکه بعد يکی ازهمين غلامان به نام سبکتگين پدر سلطان محمود غزنوی ازخود ليلقت نشان می دهد و حاکم شهر غزنه می شود...وبعد از سستی وزوال سامانيان سلطان محمودحکومت غزنویان راتشکیل می دهدکه اصالتا ترک هستند...و بعد از ترکان غزنوی نوبت به طغرل بيک سلجوقی از همان دیار می رسد که قلمرو را تا آسيا ی صغير می گستراندو...بعد خوارزمشاهيان و بخصوص مغولان زبان ترکی را نه تنها در ايران بلکه سرزمينهای شمال دريا ی خزر تا قسمتی از اروپا را در سيطره اقتدارحکومتی و تابع زبانی خود در آوردند...و بعد ايلخانان مغول وجانشينانشان و تيموريان و صفويان جملگي به اين زبان مهاجر <ترکی >>اهميت می دادند..خلاصه چنین رفت بر سر زبان گران سنگ پارسی..لطفا در مورد زبان مادی رجوع کنید به کتاب <.تاریخ زبان فارسی دکتر محسن ابوالقاسمی انتشارات سمت و کتابهاي دکتر ژاله آموزگار >>خلاصه در لحظه ی اول نخواستم جواب دهم امادر سطر پایانی ديد م که نيت جزم کرده ای که کتابی بنويسی باخود گفتم <<اگر خاموش بنشينم گناه است >> ================================================= درباره مادها به نقل از ویکی پدیا: (البته همه این مطالب را صددرصد درست یا دست کم کامل نمی دانم...من -با همه احترام-گمان می کنم در تاریخ نگاری آقای خنجی هم اشتباهاتی و کاستی هایی هست) داریوش در کتیبههای بیستون فتوحات خود را به خط میخی و سه زبان پارسی باستان و زبان بابلی و ٔ دیگر به زبان عیلامی شرح داده است. زبان مادی زبان مادها بوده است. از این زبان نوشتهای در دست نیست و فقط تعدادی واژه در نوشتههای پارسی باستان و یونانی به جا ماندهاند.از آن جملهاند: wazarka:بزرگ،zba:اعلام کردن،asan:سنگ،miora:مهر. از زبانهای ایرانی باستان چهار زبان آن شناخته شده است: مادی، سکایی، اوستایی و پارسی باستان. از زبان مادی و سکایی که یکی در غرب ایران و منطقه فرمان روایی ماد و دیگری در شمال، از مرزهای چین تا دریای سیاه، از جمله بین اقوام پارت و ساکنان سغد، رایج بوده، تنها کلمات و عباراتی درآثار دیگران برجای مانده است. اما از زبان های اوِستایی و پارسی باستان مدارک بسیار در دست است. زبان اوِستایی، گویش مردم اطراف دریاچه هامون در سیستان بوده و زرتشت کتاب خود را به این زبان نوشته است. به نظر برخی از دانشمندان نظیر خنجی قبایل ماد و قبایل پارس همزبان بوده و هر دو به یک گویش سخن میگفته اند. راجعبه زبان مادها و امكان وجود كتابت درمیان آنها به نظر كارشناسان تاریخ ماد مانند تئودور نولدكه زبان مادها به زبان عمومی ایرانیان نزدیكتر است تا زبان پارسی ها. جیمزدارمستتر معتقد است زبان مادها با زبان اوستا مطابق بوده و بی شك زبان تكلمی آنان آریایی بوده است و هم چنین با زبان پارسی ها نیز قرابت و نزدیكی داشته. استرابون معتقد است كه زبان مادها به زبان پارسیان، آریاییان، باختریان و سغدیان شباهت داشته. خط و كتابت مادهاآگاهی در مورد خط و كتابت مادها و اطلاعات درباره فرهنگ آنان كم است. در هزارهی اول پیش از میلاد خط و كتابت در سرزمین ماد وجود داشته است. فرمان معروفی در دست است كه درسده نهم یا هشتم پیش از میلاد از طرف شاهك آبدادانا خطاب به مردی آشوری به زبان اكدی صادر شده و موضوع آن هبه ی اموال و دادن تسهیلات است. مادها از خود خط و كتابتی داشتند كه از خط اوراتوئی گرفته شده بود و تصور میرود خط مزبور یكی از انواع خط میخی بوده باشد. در عین حال در نواحی دریاچه ارومیه خطوط هیروگلیفی نظیر هیروگلیفهای اوراتوئی متداول بوده است. این هیروگلیفها بر روی دیس سیمینی كه در زیویه پیدا شده است، به چشم میخورد. مسلماً آنان در قرن هفتم پیش از میلاد دارای خط و كتابت بودهاند، و این خط همانست كه امروزه خط میخی پارسی باستان يا خط هخامنشی ردیف اول خوانده میشود، ولی در واقع از لحاظ اصل و منشاء، مادی است. این استدلال كه امپراطوری ماد به عنوان براندازنده قهارترین دولت روی زمین در جهان آن روزگار یعنی دولت آشور در آواخر سده هفتم پیش از میلاد توان كتابت داشته و دارای زبان رسمی بوده است یا خیر بسیار سست پایه مینماید. وقتی منابع تاریخی از جزییات تمدن و فرهنگ مادها اطلاعات و گزارشاتی را در اختیار پژوهشگران میگذارند، طبعا باور این پژوهشگران در این باره كه مادها توان كتابت نداشته و دارای خط نبودهاند، جدا سست میشود. هرودت راجع به فرهنگ مادها و چگونگی دقت آنها در اداره امورات كشور و اوضاع اجتماعی و حتی نوع لباس و انواع پوشاك مادها و به ویژه ابزار دفاعی و سلاحهای جنگیان مادی چنان جزییات را به پژوهشگران معرفی میكند كه بیتردید باید بخش قابل ملاحظهای از تمدن پارسیان را گرفته یا به ارث برده شده از مادها دانست. به گونهای كه زبان مادها در مقایسه با زبان ایرانیان عصر هخامنشی، به زبان اقوام ایرانی نژاد نزدیكتر است ================================================ خلاصه اینکه به نظرم زبان مادی باید گویشی از یکی از آن زبانها یعنی فارسی - بابلی - عیلامی - حتی بگو آکدی! و اما به احتمال خیلی خیلی زیاد گویشی از فارسی بوده باشد یعنی زبان نبوده است بلکه گویش بوده است. اگر زبان مستقلی بود شاهان هخامنش در آن کتیبه ها بدان زبان هم چیزی نوشته بودند. نادرست بودن (یا از نظر من خنده دار بودن) اصطلاح زبان مادی در همین بود. این بحث را ادامه خواهم داد . ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٠ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٦/۱/٢
سلام . ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت ...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٩ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٥/۱۱/٧
دلم میخواد رو بال موجها ...منو تو یک شب ببری از اینجا بذار بگن چشمای بارون زده : بازم تو دریا یه نفر گم شده ۱ لیس للانسان الا ما سعا...ی من تویی کشتی پهلوزده بر ماسه های من تویی چند دریا بوسه داری؟ کار و بارت سکه هست؟ می نیازاری دلم را ...ناخدای من تویی روزگار این حسرت آیینه وار از حد گذشت گرمدار گریه های های های من تویی داستان آغاز می گیرد به نام نامیت نونهال نازک اندیش نوای من تویی آبرویم رفت بی دریوزه از چشمت ببین... بی ریای آریارفتار رای من تویی کنجکاوی با لبت ...دارد...غزل می بوسدت چون که صد آمد نود هم پیش مای من تویی ای همای مینوی ! در سور و سات خانگی... دست کم یک آن از این فردا برای من.. تویی؟ ۲ همچون دل نبستگان ...نازک و ناز می روی از من گرم دیدنت...یکسره باز می روی من همگی عزیمتم ...در سفر تو ساکنم من همگی حقیقتم...بر چه مجاز می روی؟ با تو چه در میان نهم؟ گریه چرا نشان دهم؟ چون به خدا سپردیم...بنده نواز می روی پند تو گوش می کنم ...قند تو نوش می کنم بوسه ی آخرم چه شد؟ با تک و تاز می روی؟ هی تو شتاب می کنی...دیده ام آب می کنی دم به دم و دمادم و سینه گداز می روی زی تو . دلم رمیده شد...گردشم آرمیده شد سی تو شکست چله ام ... چون به نماز می روی؟ ¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٩ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٥/٦/٢۳
گفت صدایی که : شها ! چهره گشودی که : منم
گفت که : صاحبقدحا ! باده فزودی که : منم گفت که : شیرین نگها ! چله شکستی که : ببین گفت که : خورشید و مها ! بوسه ربودی که : منم ... ای همه من ! خسته شدم ، بس که فروبسته شدم چیست فرازی که تویی؟ چیست فرودی که منم؟ (در ملاء ِ خاص ِ تو وُ ... بسته به انفاس ِ توُ... در عدمستان ِ پر از ...نیمه وجودی که منم : نزد ِ تو ، نازککمرا ! هر که بدی گفت مرا... هستم و لیکن بتراز ...آنچه شنودی که منم : باغ ِ نرقصیده منم . مست ِ نچرخیده منم . کارِ دلت را چه زیان ...دارد سودی که منم؟ هی گله کردی که : برو . دل یله کردی که : برو . رفتم و دیدم که تویی ...بر لب ِ رودی که منم مرده و میرنده نیَم . مرگپذیرنده نیَم . هیچ تو اندیشه کنی ...ز آتش و دودی که منم؟) ... پیش ِ نگاهم بنشین . گرد و غبارم بنشان . یکسره کن کار ِ همین ...بود و نبودی که منم ¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱۱ ق.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٥/٥/۱۸
سلام از تو ، کلاه افتد. همین! ازمن سرافتد . بر زمین... ¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢۱ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٥/٤/٢٢
سلام . خوب است بدانی که هنوزم نفسی هست! آن دل که شکستی به حقیقت نشکسته این سلام یاداشت پیش که چهار ماه باقی ماند! مرا به یاد این رباعی انداخت: گر دایره ی لغت کلامی باشد . آن بر تو لطیف تر سلامی باشد هر لحظه که بشکنند جام می عشق.در میکده ی تو باز جامی باشد یک اي شرايط ِ مطلق! اي دلايل ِ مُـتقن! دو
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢۸ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٤/۱٢/٢۸
سلام . سال نو مبارک باد احساس ميکنم کم کم به آن حس عزيز که شادمانی در نيستی مطلق است ميرسم! می ترسيدم اندکی ميل به کينهورزی در انديشهام مانده باشد که با روزگار تاخت زدم! پس شادمانه بادا شب و روز بدخواهانم ! دوستان که قدم بر مژه ام دارند... در برابر اندوهی که مرگ مادرم مرا به آن سپرد زانو زدم . از خوردن هر دارویی که آرامشی شاید میبخشید خودداری کردم . گفتم میخواهم این مرثیه را وقتی از فراز سرم میگذرد به تمامی دریابم . من در برابر غمی ایستاده بودم که موج بر موج به سويم میآمد و هرگز نمیخواستم در برابر آن به اندازه یک یاخته هم کمفروشی کنم که مادر غمش هم مهربان است . مولوی فرمود: یا بگذرد یا بشکند... کشتی در این گردابها.... من در این آشوب غوطهور بودم که دیدم آنها که سر بر شانه هاشان داشتم خنجر در مشت دارند و کمان بر پشت . معرفت را به مسلخ منفعت میکـِشند و حقیقت را به مذبح دروغ میکــُشند . هم مدعیند هم شاهد هم وکیل هم قاضی هم دادستان هم هیات منصفه هم مجری حکم بیدادگرانه چنین محکمه شرمآوری ! بگذریم ... در زلالی روحم از آنچه گذشت حیرت ماند و کینه برخاست . حافظ فرمود: تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبدهباز هزار بازی از این طرفهتر برانگیزد... معرفت نیست در این قوم خدا را سببی تا برم گوهر خود را به خریدار دگر (این یک درد دل بود فقط . منظور نظرم دوستان شاعر و همسایههای وبلاگی نبود که تجسم معرفتند و در پیغامهایشان در این مدت بندهنوازی خود را از من دریغ نکردند) ۱ در باغ ِ صدا چشم ِ تو اندوه ِ تبر داشت آرام و پريوار دل از آينه برداشت صد بار خداوند به تعميد ِ تو آمد تا زحمت ِ معشوقگي از دوش ِ تو برداشت امروز که در دشمنيت هيچ شکي نيست از سادگيم حالت ِ چشم ِ تو خبر داشت؟ نفرين به گناهي که در آن غوطهوري تو ترديد بر آن گريه که اين ديدهي ِ تر داشت تا "يرحمک الله" ِ دلم فاصلهاي نيست "قد قامت" ِ بالاي ِ تو اينگونه نظر داشت خوبا! غزلا! سنگدلا! ميل ِ تو دارم بدخواه ِ منا! آينهام ...شعر و هنر داشت... بر زخم ِ دلم زخمهي ِ آواز ِ تو ميزد يک جرعه لبت حق ِ نمک داشت اثر داشت ۲ باشد که شبي باشد و درويش ِ تو باشم يعني که من ِ سوختهدل پيش ِ تو باشم از هر دو جهان بهتر و زيبنده تر است آه آن لحظه که در آتش ِ تشويش ِ تو باشم هم شاعر و هم راوي ِ اين وحي ِ عزيزم شطرنج ِ خراشيدهرخ ِ کيش ِ تو باشم؟ من ساکن ِ چندين ملکوتم . نپسندند در دست ِ ستمهاي ِ کم و بيش ِ تو باشم پس دست بزن خنده بريز از دهن ِ خويش تا صبح که بيگانهترين خويش ِ تو باشم ۳ پنهان مشو اي دوست! نيازي به کمين نيست وقتي تو کمان ميکشي و چلهنشين نيست تا خون نچکاند لب ِ شمشير ِ نگاهت... ما را . به ستمکاري ِ چشم ِ تو يقين نيست دل ميدهمت رونق ِ بازار ِ تو باشد با آن که خيال ِ تو در اينباره امين نيست بازآي و مرا لذت ِ بيبادگي آموز بالاي ِ تو تاکيست که بر روي ِ زمين نيست اي دست به دامان ِ تو بودن گنه ِ من! ديوار ِ ميان ِ من و تو اين همه چين نيست صد حيله نکردم که ببوسم رد ِ پايت؟ صد نامه ندادي که چنان است و چنين نيست؟ امروز در آزادگي ِ خويش اسيرم سردرگم و آوارهام و عشق که اين نيست ۴ بگذار دلم غرقهي ِ امواج ِ تو باشد دنيا همه درياچهي ِ مواج ِ تو باشد آهوي ِ غزل ميدود از هر طرف امروز شايد بدن ِ خستهام آماج ِ تو باشد بر خاک ِ تو افتاده تنم آينه بر دار تا حيرت ِ بالاتر ِ حلاج ِ تو باشد زين پس به جهانهاي ِ فرادست و فرودست جان را نفروشم که به تاراج ِ تو باشد ... خوش باشد اگر بازي ِ تقدير ِ شما را من باخته و نوبت ِ ليلاج ِ تو باشد هشتم گرو ِ نــُه شود و هر ورق ِ من برگردد و چشمم به دو ِ خاج ِ تو باشد ... اين خواب و خياليست . دل ِ بيهنر ِ من آيا چه نگينيست که بر تاج ِ تو باشد؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٧ ق.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
سلام . اين روزها فقط اين بيت رفيق من است: طاقت فرسودگيم هيچ نيست در پی ويران شدن آنيم اگر رنج دل کندن اين همه است کاش رسم دل بستن برافتد ۱ زمين و آسمون رنگ ِ تنت شد جوونيم دکمهي ِ پيراهنت شد چرا آهوي ِ چشماتُ ميبندي؟ چراگاه ِ نگاهم دامنت شد ۲ نگاهت ساز ِ تر آواز ِ تر بود پر از معشوقههاي ِ تازهتر بود ولي با نسيه نم هم پس نميداد هميشه کار و بارت بيخطر بود صدايت مثل ِ آواز ِ قمر بود وليکن وعدههايت بيثمر بود اگه چشمم به حرف ِ گريههام بود به دورت موج ِ اشکم تا کمر بود دلم رُ شطي از خون کردم اي عشق ! خودم رُ داغ و داغون کردم اي عشق ! سراپا شعله ور بودم نديدي که چشماتُ چراغون کردم اي عشق ! لباس ِ عافيت يعني تن ِ تو بهشت و برگ و بارش دامن ِ تو همهش ميگي " به من چه؟ " آخ عريزم ! که امروز قاتلم شد من من ِ تو تو داري بار و بنديلت ميبندي دل ِ عاشق به زنبيلت ميبندي چنان پر ميکني بار سفر رُ که انگار قافلهي ايلت ميبندي ۷ تو ميخواستي کبابم کرده باشي چرا رفتي که آبم کرده باشي پريزاد ِ قشنگم گـــُر ميگيرم اگه آدم حسابم کرده باشي اگه چشمات همهش دلدل نميکرد فقط چند ماهي آبُ گل نميکرد به تورت ميزدم دريا . فلک هم شناسنامهي منُ باطل نميکرد زمين تا آسمون مست ِ تو ميشم فقط بازيچهي ِ دست ِ تو ميشم اگه دريا بشي پا پيش بذاري منم ماهيچهي ِ دست ِ تو ميشم قرار اين شد که کاشانهم بسوزه لب ِ دندانهدندانهم بسوزه دارم ماشين ميرونم سوي ِ غربت الهي شمع و پروانهم بسوزه نميدونم که خوبي يا بدي يار ! ولي خوب شد عيادت اومدي يار! ميخواستم زير ِ سايهت جون بگيرم تو هم سايهي منُ با تير زدي يار! مث ِ يک تکه از ماه اومدي تو شبي با عاشقت راه اومدي تو بلندبالاي ِ شيرين ! غم نبيني براي ِ هر چي کوتاه اومدي تو اميد از دين و آئينت گرفتم دل از الحمد و آمينت گرفتم از اول ويس از اين افسانه گم شد من آخرجون ِ رامينت گرفتم اگه چشمات نصيبم غم نميکرد اشارهت احترامم کم نميکرد اگه من سر به زانوت مونده بودم فلک هم زانوهام ُ خم نميکرد خيالت در بغل محکم گرفتم ولي زور ِ فلک رُ کم گرفتم من اون روز صيد آهو رفته بودم وليکن بچهي ِ آدم گرفتم فداي ِ وعدههاي ِ بيدوومت همون شببوسههاي ِ ناتمومت شروع ِ قصه و پايانش اي دوست ! دو تا لبخند مصنوعي حرومت چرا فکر کردي از تو خسته ميشم ؟ دارم بيشتر بهت وابسته ميشم مث ِ گـُـل پاپي ِ جون کندنم من تو يک چاقو بساز من دسته ميشم
حريف ِ راحتي بودم ؟ نبودم دلم يک کاغذ خالي نبود ؟ بود يه شعر خطخطي بودم ؟ نبودم ۱۹ مث ِ پتکي که با آهن ميجنگه شبا...هنگ ِ غمت با من ميجنگه تماشا ميکنم حتي ميخندم که دشمن داره با دشمن ميجنگه نميخواد سرو آزادم تو باشي يا هر شب تا سحر يادم تو باشي کبوتربچهي ِ جلد ِ تو بودم درست نيست اين که جلادم تو باشي
خداخواهي سر راته دل ِ من دو بار از نيمرخ شاه ِ دلت سوخت گمونم شيشهي ِ ماته دل ِمن الهي بالشت پُر باشه از قو صداتم پر بشه از بوي ِ آهو تو اين احوال ِ درويشي عزيزم! رسوندم نامهمو با چند تا ياهو گرفتم با دلم تصميم ِ آخر که بردارم سر از تعظيم ِ آخر روي ِ موج ِ شباي ِ تار ِ زلفت به دريا ميزنم بيسيم آخر از اين پيمونهي ِ پُر ميخورم من روي ِ رنگينکمون سُر ميخورم من اگه عشقم بهت بَر خورده يک روز ورق برگرده بات بُر ميخورم من
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٠ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٤/۱٠/۱٩
فريب دو جهان را - به من داده دل تو کبوتر شد و شاهين - من ساده – دل تو قضا و قدر افتاد - به پاي تو که بنشين شگفتا که نه بند است - نه آزاده دل تو اگر ميل تو باشد - در اين جبه نگنجد گره در گره من - که نگشاده دل تو صدا ميزندت عشق - به اين روشني امروز تو گفتي که ننوشد - از اين باده دل تو؟ اگر گردن ما را - تبر هم نزند هيچ چه مهر غلطي زد - به سجاده دل تو
طوفانزده بودم . به سراب تو رسيدم يعني که به سرچشمهي ناب تو رسيدم... من دفتر صدبرگ خيالات تو بودم کمکم به غلطهاي کتاب تو رسيدم: چشم تو در آن فلسفههاغوطهورم کزد اما به فلاطون شراب تو رسيدم: يک عمر در اين آينه از شکل مسيحا پرسيدم و ديدم به جواب تو رسيدم: تو سهم سرآسيمهترين مست خودت باش من هم که به يک نيمهي خواب تو رسيدم: پاداش مرا حالت شايستهتري نيست؟ چون هيچثوابان به عذاب تو رسيدم: پرميوهترين فصل پريشانشدني تو تابيدي و با رنگ و لعاب تو رسيدم... بوسيدمت و در بغل آرام گرفتم خنديدي و گفتي به حساب تو رسيدم
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٥ ق.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٤/۸/٢۳
سلام... گمان مبر که به پايان رسيد کار مغان هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است... نامردانی که از مردی و مردمی و غيرت و معرفت و برادری فقط حامله ی اسمش هستند گمان کرده بودند الرحمن من نزديک است و مرده خورانه به پيشباز آمده بودند... چنان شلتاق خواهم کرد که خدا نديده باشد : بر مرکب وحشی فلک زين خواهم نهاد و رام خود خواهم کرد . خون هر چه اندوه و شادمانی است را در پيش پای خود به زمين خواهم ريخت . بر صورت هر خاطره ای که دوست ندارم تازيانه خواهم زد . از هر که دوستم ندارد دل خواهم کند . شعر خواهم گفت . ترانه خواهم ساخت:
يار تو ام . تيشه زدی ... با چه عياری تو مرا؟ صرفه ی کار تو منم . صرف چه کاری تو مرا؟ تير نظر ميزنی ام . آتش تر ميزنی ام . با چه تبر ميزنی ام ؟ از چه تباری تو مرا؟ چشمه ی نوش تو منم . لاله ی گوش تو منم نی که خروش تو منم ؟ چوبه ی داری تو مرا؟ من به چه مذهب بروم ... تا تو به دست آوری ام؟ سود و زيانم چه شود ... دوست بداری تو مرا؟ هم-شب و هم-کيش توام . هم-غلط-انديش تو ام. قطب دراويش توام . برگ و بهاری تو مرا شاخه ی بی خوشه ام از خش خش پاييزه خوشم گر که بريزی به خم و گر بفشاری تو مرا... دور تو ميگردم و باز آينه ميداند و تو چند فروشی به فلک ... در چه مداری تو مرا؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٦ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٤/٦/٢۸
سلام . امروز که سالروز تولد من بود مانند روزهای سخت و سهمگين ديگر گذشت اگه چشمات نصيبم غم نميکرد اشاره ت احترامم کم نميکرد اگه من سر به زانوت مونده بودم فلک هم زانوهام و خم نميکرد
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٤ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٤/٥/٢۱
سلام ممنونم که به من سر زديد و تسليت گفتيد نميدانم کلمه حرمت آن را دارد که در حريم شعر و گفتگويی با آن عزيز راهش بدهم يا نه ؟ در جايی که اشک به پهنای صورت من است و نگاه به وسعت آسمان و اندوه سهمگين زمين و زمان را در چشم من به حقارت ميکشد نفرين به روزگار با هر چه نامردی دارد. تب کردی و سردی تو دردا من و دردا من بگذار سرم چندی بر دامن و بر دامن تو جامه سپيد اما چون ابر سياهم من ميگريم و ميگريم تا آخر دنيا من بنشين و همين . بنشين با من به کمين بنشين صد لشکر غم باقی ست از چشم شما تا من من بر سر خاک تو اما چه؟ هلاک تو ای حرمت بی پايان ! پايين تو بالا من ؟ چون چشمه زلالی کن ترک کر و لالی کن يا پر کن و يا بشکن مرمر تو مينا من بايد که يکی باشد در قبله اين مذهب يا حق حق و يا هق هق يا حضرت تو يا من اين قافله گم بهتر آهو من و صحرا تو کشتی که شکست ای جان ماهی تو دريا من
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥۱ ق.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٤/٢/۱٩
سلام مجلس يادبود مادر عزيزم شيراز .مسجد رجا(خيابان قصرالدشت.رحمت آباد)چهارشنبه ۲۱/۲/۸۴ ساعت ۴ تا ۶ تهران . مسجد نور(ميدان فاطمی) پنجشنبه ۲۲/۲/۸۴ ساعت ۶ تا ۷.۵ هر يک از دوستان بتوانند بيايند سپاسگزار خواهم شد .
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۸ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸٤/٢/۱٤
دل ندارد هيچ اين جلاد مرگ ور دلش بودی حجر بگريستی مادرم - عزيز نازنينم - چشم از جهان فرو بسته پنج سال با سرطان به خاطر ما ميجنگيد هر حرف اين کلمه سرطان مثل کوه روی قلبم سنگينی ميکند کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود خدايا به من صبر نده فقط راحتم کن
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٦ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/۱٢/۳٠
۰ 1 2 : به احترام شاملو 3:نام البوم و اهنگ و خواننده يادم نيست! شايد پينک شايد اريک کلاپتون 4:ايضا سوال : break يعني بشکن . حالا unbreak را چه بايد ترجمه کرد ؟ 5:ايضا 6:بين خودمان باشد گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد لطف خدا بيشتر از جرم ماست 7:بين خودمان نباشد اي عجب ! دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول گويند شب آبستن و اين است عجب 8:بين خودشان باشد
از عدم و جسم جدا نيستند 10:رباعي هاي من در بزم رباعي فرهاد صفريان از اين قرار بود دعوا سر ِ حور و پري آغاز شده اين بوسه عزيز ! عاشق ِ زاري بودست اين بوسه عجب چيز ِ عجيبي بودست بس بوسه که اوج ِ نامرادي باشد اين بوسه همان زکات ِ دانش بودست جز با دف و چنگ بادهنوشي نکنيد 11:
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/۱۱/٥
اول ِ اين نامه به نام ِ خودت ¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٧ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/۱٠/٩
1 ¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱۱ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/۱٠/۳
آینه صدتکه شد و - ریخت . به تقلید ِ خودم ¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٥ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٩/۱٢
روزگاريست که با ياد ِ تو مستم کم و بيش
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٢ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/۸/۱٠
تو ميخواستي دلامون دربهدر شه مسلمون ميشم و اسمت گناهه سرم را مست ِ جامت کردم اي دوست ببين ! رامين به زندونت اسيره مگه دلدادهي ِ غمگين نبودم ؟ تو و من جن و بسمالله نبوديم بتازون ! اسب ِ بيیاله دل ِ من
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٥ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٧/٢۱
اگرچه مثل ِ قناری ترانه شد سخنم ¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٤ ق.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٦/٢٠ دو تا ترانه ... هزار تا عاشق
تو سرزنده موندی و من سر به زانو
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۱ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٦/۱٤
برای قاصدک سوخته ميدانها بيهوده ميچرخند وقتی چشمهايت مهربان بودند چهارده سال ِ پيش حالا که اين دوريم از هم چرا گريه کنم؟ چه دادگاه ِ قشنگي ! اگر قول ميدهي ... خودم که در خاطرت جايي ندارم بيتو پير نميشوم منصفانه جدا ميشويم آقايان ِ کفتار ! خانمهاي ِ کرکس !
سورهی ِ مرمر
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۸ ق.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٦/۸
از شب دل من چند سپيدار جدا بود از بس که نگاه تو خيابان خدا بود ای تازه ترين سوره ی مرمر ! چقدر عشق با نرمی آغوش تو از ريشه رها بود گفتم که چه رامشگری ساکت و گرمی ! بر قامت چندين کلمه رنگ صدا بود ؟ با مست ترين حالت دستور زبانها بازار اشارات تو در بيع و شرا بود من نذر تو بودم که خدا روي زمين ريخت تقصير تو ای دوست در اين قصه کجا بود ؟ ... در خواهش ديدار دگربار تو ای يار ! کارم همه شب بارش باران دعا بود
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤۱ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٥/۱٥ راجع به راجب سلام .
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٧ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٥/٥
سلام . 1- حضرت مولوی : **************** ¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٥ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٤/٢٧
قاصدک سوخته تا معجزه آورد در آيينه نگاهت ¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠۸ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٤/٢
ماه ِ نتابيده
بشكن قفس ِ حسرت ِ بيبال و پري را يعني كه همين نيمهبشر نيمهپري را نيمي كه منم آفت ِ اين مهر گياهم شايد نپسندي تو چنين بيثمري را اي ماه ِ نتابيده به چشمم ! ببر از من هر روز به تاراج دو سال ِ قمري را ! بردار خودت را به هزار آينه از من تا زل بزنم بيشتر اين ديدهوري را من نذر ِ تو بودم كه خدا روي ِ زمين ريخت ... آهستهترين عصمت ِ اين بوسهگري را بادا...بودا...بادهي ِ آباد ِ تو از من رگ ميبُرَد و ميبَرَد اين خيرهسري را اي لذت ِ آغاز ِ مزامير ِ تماشا ! كي ميشود از من تو بيابي خبري را ؟ آغوش ِ تو كي با تن ِ من گرم بگيرد ؟ آن گونه كه يك پنجره آه ِ سحري را ... بر من - من ِ درمانده – دري باز كن اي عشق ! تا هفت فلك بخشمت اين دُر ِ دري را ¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠۳ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/۳/۱٩
سلام خبر خوب : دوست شاعر جديدي پيدا كرده ام كه نام و نام خانوادگيش درست مثل من است يعني رامين خسروي (رامين خرسندي نام مجازي من بود ) و شعر مطلب قبلي از ايشان است . شايد كتاب شعر مشتركي با هم چاپ كنيم ! تازه يك پسر عمو به نام آقاي امين خسروي هم داريم ! خبر بد : ديگر يك نظر هم حلال نيست خبر خنده دار : نقطه چين هاي شوراي همكاري خليج فارس ادعاي مالكيت جزيره هايي را تكرار كردند كه اسناد مكتوب با قدمت چند ده قرن مالكيت ايران را بر آنها ثابت ميكند در حالي كه از تاسيس امارات كه اسمش هم به اندازه كافي خنده دار است چند سالي بيشتر نميگذرد ! گفتگو خواهش
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۳ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٢/٢۸
سلام اينبار با يه شعر ازسالهای پيش دوست جديدو هم نامم اقای از بچه های فيروز ابادفارس در خدمت دوستان عزيز هستم اميد وارم مورد قبول واقع شود و اما شعر :
خون زرد
اتاق/ خون زرد /فرشهای خيس خيس ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٧ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٢/٢٤
سلام . امروز ده تا غزل و دو تا رباعي و دو تا ترانه از توي کيس کامپيوترم پيداکردم غزل اول غزل دوم غزل سوم غزل چهارم غزل پنجم غزل ششم غزل هفتم غزل هشتم غزل نهم غزل دهم رباعي اول رباعي دوم
ترانه دوم ¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٦ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/٢/۱٠
علامتي كه هم اكنون مي شنويد آژير سبز است و معنا و مفهوم آن اين است كه همتون براي عصر شعر 19 ارديبهشت دانشكدهء آقاي محسن باقرلو و خانم زهرا باقري شاد دعوتيد !! پس لطفا با دقت و حوصله نكات زير رو بخونيد :
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤۸ ب.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/۱/٢۳
عذرخواهي صبحانه ¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٠ ق.ظ توسط رامین |
|
۱۳۸۳/۱/۱٧ براده های روح دل ندارد هيچ اين جلاد مرگ ور دلش بودی حجر بگريستی ( مولوی) وبلاگ دکتر سید حسن حسینی : براده های روح را ببينيد در قفسم آينه ای نصب کن تا پر و بالم دو برابر شود ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۱ ب.ظ توسط رامین |
